به دل مفتون دلبندی ، به جان مدهوش دلخواهی

به مژگانم همه اشکی ، به لبهایم همه آهی

فقط امید بر دلبر رساند عشـــــق  بر جائی

همه شامم پر از اشکی ، ز قطره های او مشکی

سرازیر شد جهان رشکی ، به رسوایی و بس اشکی

مرا شد محفلی گرمی وجودم همدم و ...

بسی آرام و دلسردم ؛ نگو  دلبر تو ای مَـــردم

گهی گریان و خندانم ؛ گهی حیران و حیرانم

گهی از دست معشوقه ؛ پریشان و پریشانم

نماز صبح من با اشک ؛ خدا داند شوم چون نعش

کنم گریه تمام جان ؛ بیفتم حالتی در  غش

چرا یا رب مرا با عشق مجنونی ؟!!

فتادی در زمین حیران و دلخونی !!

نه یار و مونسی بر من ؛ نه یار وهمدمی یکرنگ

چرا مولا نمی آید ؛ در این عصر وحوش و جنگ

کجا شد آن خراسانی و  وان نفس زکیّـــــــــــــه

کجا شد دلبر ودلدار ؛سخن دارم به تو گویم تقیّه