فصل ربیع و گل و سوسن و عشق و مستی !!!!!!!!!
فصل ربیع و گل و سوسن و عشق و مستی
بپرس زمن ز فراق یار خویش چه هستی
یارم جدا زمن و ؛ من هم جدا ؛ ز او
اما دلم به او ،ولی جدا ز عطر و بو
فصل ربیع و گل و سوسن و عشق و مستی
بپرس زمن ز فراق یار خویش چه هستی
یارم جدا زمن و ؛ من هم جدا ؛ ز او
اما دلم به او ،ولی جدا ز عطر و بو

پریچهره نگار زیبا گل اندام
چه گویم وصف تو در طول ایام
نخوابم روز وشب بی یادت ای دوست
که جانم بعد رب دست همان اوست
منم مجنون تو؛ تو لیلی من
شبا روز همچو فرهاد پی شیرین
رسانم خویش را بر عشق دیرین
رخ زردم گواه ؛با نیلی تن
شباروز همچو فرهاد پی شیرین
رسانم خویش را بر عشق دیرین
تو شیرین منی ای جان
شدم در عشق تو مجنون وحیران

روز و شب در فکر وصل یار باش
عاشق یاری گلی بی خار باش
این همه سعی وتلاش و جد وجهد
می رسی بر عشق خویش دلدار باش
وز کرشمه های این یار قشنگ
می رسی بر وصل او بیعار باش
رسم دنیا این بود سختی و رنج
می دهد شهد وشکر بردبار باش
آن رفیقی شد ملول از کار تو
می شود یار وندیم بیدار باش
عاقبت تو می رسی بر وصل یار
در پی عشقت برو جون دار باش
با دو کید و مکر ارباب کلک
غصه را از جان رها هوش دار باش
ار چه وصل آسمان نبود بعید
تو تلاش خویش دار بیدار باش
عاقبت این بعد و هجران طی شود
در پی وصل و وصال یار باش

داد از غم تنهایی !!!
دل گشته چو شیدایی
وقت است که باز آیی
ای دلبر رحمـــــانی
این دل زغمت مهجور
حرفت ؛ تو دلم مستور
لطفی تو نما یکدم
در عشق و وصال هر دم
تاکی به وصال تو
سوزم به خیال تو
ای درد تویی درمان
مهرت بر این پیمان
سوختی مرا از جان
یکدم نظری جانان
تا کی به تمنایت
عاشق به تماشایت
لطفی بنما امروز
این دل شده هم پر سوز
جز خاطره های ؛ تلخ وشیرین !!!!!
باقی نماند ؛ ز یار دیریــــــــــــن
هر روز وشبم چو خواب وبیدار
صد خاطره ای شود چو تکرار
پرسیدی ز من زحال وکردار ؟
از عشق جنون رسیدم ای یار !!!
مجنون صفتم به عشق لیلی
دادم برسید ؛ شــدم طفیلی
فرهاد مزن تو تیشه برسنگ
شیرین برفت جهان شده تنگ!!!!!!!!
بر خط و لب و خال لب یار اسیرم!!!!
ترسم به وصالش نرسم آه بمیرم
با مهر وادب قلب مرا برده ز دستم
مهر دگری را بدل خویش نبستم
با من سخن از وصل ؛ به یکبار نگویید
ترسم ز خوشحالی همان لحظه بمیرم
به خال وچشم و ابروی گل یار!!!
شفــــا یابم ببینم روی دلــــــــدار
شباروز می کنم لحظه شماری
ببینم یــــــار خود را روز دیــــــــــــدار
دلم آرام شود از لطفت ای دوست
دعایت می کنم عشقم فقط اوست
به فکر وصل تو مجنون لیلی
نه خواب نه خوراک دارم خیلی
تو خورشید منی من خار صحرا
تو امید منی من بید تنها
مرنجان دوست را با نامیدی
امیدم ده به امید نویدی
خوش خبر باش که یارت زسفر می آید
باش آماده که با لعل و گهــــــــر می آید
با همه رنج و ملامت که کشیدی ای دوست
با خبر باش که شادی وظفـــــــــر می آید
شکر نعمت همه احـــــوال نمـــــــــــــــــــا
عاقبت وصلت یارت به ثمر می آیــــــــــد
این همه غصه و غم دادی به دل
منتظر باش ترا نور وبصــــــــــر می آید
شرط آن است که خدا را نبری از نظرت
رحمت و لطف کریــم وقت سحر میآید
اشک و آهی که کشیدی شباروز
آخرش یار بسی قند وعسل می آید
مدد از غیب رسد چاره و درمان فراق
ملتفت باش ترا عشق دو ســـر می آید
هاتفی داد ندا مژده ی وصل حاصل شد
آنچه را دل که کند یاد ترا می آید

زعشق وعاشقی و نوجوانی
دگر بس کن جمال تا می توانی
چقدر گفتی ز هجر و وصلت یار
ترا دیگر نشاید این چنین کار
برو بنشین به محراب و به منبر
توسل گیر به نزد حی داور
خدایا عاشقم گردی به عشقش
چرا دورم نمودی پی نوشتش
شده این قلب ما از هجرت یار
بسی آزرده شد؛ گردیده بیمار
شکست خوردی ز عشقش نوجوانی
برایت درد سر شــــــــد ناگهـــــانی
بی وفا تا کی بسوزانی مرا
خون کنی بر قلب من سوی ورا
بی وفایان در جهان چون کوه غم
غم تراشی می کنند بر سوی هم
برده از من هم قرار و صبر و هوش !!!!
آن نگار نازنيــــــن شيك پـــــوش
خواهشي دارد دلم از او هنوز
بهر وصل ما كمي جانم بكوش
هر چند در اين مرد بود نا مــــــــــــردي !!
نامرد بود كه با چنين بــــد قولــــــــــي
اين كار چرا نشد مقبــــــــــــــــــو لـــي
بهر ماندن در جهانم سیر کرد
تا به کی در انتظارت روز و شب
جان به لب آمد بیا مردیم زتب
تا که در چشمش بدیدم راز عشق و مهربانی
عقل را از کف نهادم خویش را دیوانه کردم
همچو آهوی فراری بازگشتم در بیابان
تا سحر گاهان به وصلش ناله و هم ندبه کردم
آن پریچهره که آتش زد به جانم در جوانی
سالها مرز جنون ؛ با سر دل غمخانه کردم
از فراق یار چندی جام از می سر کشیدم
تا بخواهی باده خوردم لب به لب پیمانه کردم
مدتی دیوانه وار چون شمع ، در گرد غریبی گریه کردم
از پی نسیان غم ره جانب میخانه بردم ؛خانه کردم
عاشقی از ما حمایت از شما !!!
آرزو از ما عنایت از شما
بی نهایت دوست دارم ای عزیز
بهر وصلت من شدم عین کنیز !!
شود او عاشقم تا بی نهایت
کسی را دوست دارم با سخاوت
بود اهل وفا و هم شهامت
دلم را می بری ای ماه پاره
می آیی ناشناخته با خرامان
چه داری بهر من ای جان جانان
![05-Butterfly[WwW.KamYab.IR]](http://kamyab.ir/wp-content/uploads/2013/03/05-ButterflyWwW.KamYab.IR_-150x100.jpg)
رخساره گشت تجلی ؛ گویا به نان رسیدم
جان می کنم فدایت ؛ چون میزبان رسیدم
با جامی از می اکنون ؛ بر دل ستان رسیدم
شکر خدا هم اکنون یارم به من رسیدست
جان می رود ز دستش با حکم خان رسیدست
گوید مرض به جانت ؛ روح و روان رسیدست
افسوس ز درک وفهمش ! با صد گمان رسیدست !!!
از عشق او چو فرهاد ؛ مجنون شدم به لیلی !!
این حرف تو صلاح نیست ؛ عشقت شده به خیلی!!!
والله ما رایـــــــــــــــنا الا به دهر سلامت !!!
چون شاکرش نباشیم برخیزدش ملامت
عاقل نگوید اسرار الا به یک حماقت
برباد می دهد او تدبیر و هم سیاست

دلم جز مهر مه رویان؛ نیابد ساکن و اسکان !!
بدو پندی دهم هر دم ؛ نلغزی پای بر میزان
چو شمع اشک از دو چشم من ؛فرو ریزد چو صد باران
چرا با عشق وافسانه ؛ شدی هم عهد و هم پیمان
خدایا این دل و سامان ؛ به نقشی در خیال حیران
ترحم کن خداوندا؛ که این دل شد چنین ویران !!




























































































































































خسته از حرف های بس تکراری است
روز وشب هایم تمام در انتظار
انتظار از غربت و ناچاری است !!!!
لب بر لب یار کردم ؛ از آز
تاشهد لبش بچینم از ناز
دیدم که لبش به خنده آواز
فرصت نبود ؛ ترا دگر باز
از لعل لبت خاطره ای ؛هیچ نماندست !!!
جامی که زمی داد ؛ همان بیش نماندست
بار دگر ار ؛لطف شود ؛لعل لب تو
تجدید شود خاطره از پیش نماندست
هدیه دارم بهر تو گل یا گلاب
می ستایم دوستان را با خطاب
ای گلم؛ ای سنبلم ؛ ای دسته گل
جان نثارت می کنم ای ماه مــــــــــــــــــل !!!!!!!!!!!
همه حرف وحدیث است جاودانی
خدا عشق آفرین آن ذات یکتا
نهاد در قلب ما تنهای تنها
جهان بر پایه ی عشق و محبت
بنا شد تا به فردای قیامت
زهر بوسی زدم بر روی دلدار
چو قرضی بود ؛ گیرم روز دیدار
ادای قرض کن معشوقه ؛ای در !!!
که از قرضت بگبری آتش و گر!!!
عاشق یاری شدم ؛ اما جوانی کرده ام
وعده اش دادم چنان بر وصل یار !!!!!
حال در گفتار خود چه بد گمانی کرده ام
از چه رو گشتی ؛ به دام آن شغال
او کجا بود محرم راز و امین !!!!!!!!!
خاک عالم بر سرش نبود؛ امین
پیر نه؛! از همه ی زندگیم سیر شدم
این چه تقدیری ؛ مقدر شد عزیز !!!!
اذن ده؛ داد کشم ؛ از همه دلگیر شدم

وبم را می کنی هر دم نظاره
دلم را می بری ای ماه پاره
می آیی ناشناخته با خرامان
چه داری بهر من ای جان جانان

ز بس گفتی ز می و باده و حور
دلم بردی ؛برای رفتن گور
تو قلبم را نمودی اینچنین تور
زعشقت می نوازم دف و سنتور
----------------------------------------------------------------------------
عشق اگر عشق بود ؛ماندنیست
ورنه چنین عشق؛ فقط خواندنیست
بار دگر عشق به قلبم دمید
حال وهوایم به جوانی رسید
عشق عزیزی مرا کرده پیر !!
فکر وصالم ؛ بگو تو بمیر !!!
خواهش دل کرد مرا هم غلام
عاشق یار کرد؛ مرا والسلام
آه امین منتظرم ؛ صبر وقرارم تمام
زود بیا غیر تو ما را نبود؛ التیام
آه امین این دل من گشته به عشقت اسیر
تیر مزن ؛ تیر خلاص ؛ بر دل وجان عبیر
عاشق شیدای توام ؛ ای امین
تاج سری ؛ سر بنهم بر زمین
غیر تو عشقی نبود عشق من
سوز وگدازی شده در جسم من
رسیدی در برم با صد سلامت
بیا بنشین کنارم طره بر دست
کمی شانه زنم این دل شود مست
ز بوی عطر ومشک وعنبر ای دوست
ببوسم روی تو به به چه نیکوست
زمی و مطرب و تنبور و آواز
تو بس کن دلبر م دیگر نکن ناز
ز بس خون شد دلم از هجرت ای دوست
گمانم ؛ من شدم یک جثه از پوست
به یک لبخند جانانه؛ سراسر پر حلاوت
تمام روح و جان را ده طراوت
ناله از سوزدلم؛ اشکم ز چشمان است و بس
چشم من چون مشک و ؛اشک ریزد ز آن
اشک ریزم اشک ریزم در تمام هر زمان
آه از دل ؛ اشک از چشمان من
روز و شب بارد تمام از جان من
درد هجر است و مرا سوز و گداز
فهم هرکس برنیاید ؛ اینچنین آه و نیاز
همچو مجنون درپی لیلی شبا روزم سیاه
عمر خود را صرف کردم وادی را ه تباه
دعا کردم حرم در روز جمعه
برای دوستان با آه و نغمه
خداوندا بده حاجات دوستان
رضا هم ضامن ما شد کماکان
یکی از دوستان کرده سفارش
مرا یاد آوری کن در نیایش !!
نگاه کردم به ایون طلا با ذکر مولا
بر آور حاجت دوستم به یکتا
شنیدم روز بعد حاجت روا شد
دعای من برایش چون دوا شد
سه سال بیکاریش دائم تمام وقت
شده شاغل دو باره از سر بخت
به محض ديدنش دل شد مشوش
بماندم ساعتي در حالت غش
كه ديدم سر به بالينش شده فرش !!
به غیر یار مرا هیچ نباشد کمی هم مجال
که یارم بود یار شیرین زبون
به مال و به هستی بود باغبون
چه زیبا و لطیف و ،پر كرشمه
مثال او بود آهوي چشمه
وزين و با متانت روي آرام
نگاه بر رخ او تسكين آلام
چه زيبا دلبري ؛ بگو تو آمين
نصيب من شود با عشق تمكين
فرشته صفت است يا حور جنت
چنين تعريف كني افتيم به زحمت
اميدم بود بر وصالش چنان
چو راحت رسد دست من ناگهان
اميد وصال يار زنده ام تاكنون
و الا كجا بود مرا هستي لاله گون !!
حاصل نشود مقصد تو ؛ روی؛ تو برتاب
دوستی که به تو داده همه وعدو وعیدها
دلخوش نباش باد وهوا بوده سخن ها
می رسی بی شک و شبهه بر وصالش ای نگار
همچو سحابی در بهار
رودی بپا کن در دیار
با اشک و آهم ای نگار
شرع میگویدکه نه؛! خیزد جدال
دل گوید می رسی عشقت جمال!!
مانده ام حیران و ترسان از قتال !!!!


دوستی بی عشق بود چون حباب
عشق نباشدتو شوی؛ هم کباب
عاطل وباطل تو شوی از خطاب
عشق منی جان منی ؛ رو بتاب
عشق بود معرفت ماندگار
شور وهوس را تو نخوان ؛ عشق یار
عشق نباشد به چنین لفظ وحرف
عشق بود ناله ای از سوز دف
قلب به عشقی که شود مبتلا
هر چه برانی زقلب بس خطا
دوست عزیزی به من گفت چنین
وصل به عشقم دعا کن ؛ یقین
کار خطا نیست دعا کارگر
دست بشوی ؛ کار هوس ای جگر
عشق مجازی بودش بی اساس
شور وهوس شد به رنگ لباس
....و م... در این کار وبار
ننگ ابد میشود از این قرار
دست بشوی کار هوس ای جگر
کار خطا نیست دعا کارگر
این دل شیدای من باز هوائی شدست !!!
دیدن یار بهر من وقت طلائی شدست
جان برود بهر یار؛ یار فدائی شدست
عقل و خرد غافل از عشق خدائی شدست !!
نی شبم روزو؛نه روزم؛همچو شب
جان زجان آمد زهجر؛ بر روی لب
با چنین حال و هوا؛ سوزم زتب
می نخورده می روند بر سوی حال!!
گر رسم به وصل یارم؛میخورم به عشق ومستی!!!
همه را خبر دهم من؛ سر عشق و خودپرستی
که وصال یار حاصل ؛ نروم به بت پرستی!!!!
نگشتند در وصال یار غمخوار
ببین مجنون ما در عشق لیلی
نه خواب و نه خوراک دارد خیلی


دوستی بی عشق بود چون حباب
عشق نباشدتو شوی؛ هم کباب
عاطل وباطل تو شوی از خطاب
عشق منی جان منی ؛ رو بتاب
عشق بود معرفت ماندگار
شور وهوس را تو نخوان ؛ عشق یار
عشق نباشد به چنین لفظ وحرف
عشق بود ناله ای از سوز دف
قلب به عشقی که شود مبتلا
هر چه برانی زقلب بس خطا
دوست عزیزی به من گفت چنین
وصل به عشقم دعا کن ؛ یقین
کار خطا نیست دعا کارگر
دست بشوی ؛ کار هوس ای جگر
عشق مجازی بودش بی اساس
شور وهوس شد به رنگ لباس
....و م... در این کار وبار
ننگ ابد میشود از این قرار
دست بشوی کار هوس ای جگر
کار خطا نیست دعا کارگر
ارباب کرم آمده ام بهر دو حاجت !!!!
حاجت ندهی ؛ نیست مرا عزت وطاقت
گفتم ؛ که روزم شده است ؛ همچو شب تار
درمان توئی ؛ درد مرا کرده گرفتار !!!
دردیست مرا ؛ روح و روان غربت بسیار
یا رب نظری یار کند؛ میل به دلدار
دل نیست ؛ دلی خفته بود در پی دلدار
بیچاره شدم ؛آه مپرسید ز من جانب دلدار
گرفتم از خدا با حال گریان !!!
ندارم هیچ شک؛ آثار باران
بسازد کار وبارم را به یک آن !!
اسیرم نمود ؛ دست و پاهم ببست
نپرس از دلم ؛ شد اسیر زمان
ندارم پناهی خدایا توئی الامان
خدایا مرا بال و پر ده؛ روم سوی یار
که یارم بگرید ؛ زجهلم در این روزگار!!!
1- چغوک لفظ خراسانی است به معنی گنجشگ
قهر مکن جانم؛ دلم گشته نحیف
بی تو روزم چون شب تار من است!!!
آه وافسوس مدام کار من است
خدا حافظ ای لیلی مهربون!!
خداحافظ ای ماه هفت آسمون
خداحافظ ای برج رنگین کمون
خداحافظ ای ماه ومهتاب من
همه هستی ونیستی خواب من
ببین چشم من در فراغت چو ابر بهار!!!
بگریم شباروز زعشقت شدم بی قرار
به عشق وصالت نویسم کنون
رسیدم هم اکنون به مرز جنون
به لرزه آوری عرش و طباق را
خدا وصلش نمود ؛ کارت بود شر
مکن فصلش ؛بدون اذن داور
دست حق دائم و پیوسته نگه دارت باد
از فراغت ؛ غصه در کار من است
مردمان هرگز ندارند این خبر !!!
اشک من بهر همان یار من است
بپرس زمن ز فراق یار خویش چه هستی
یارم جدا ز من و من هم جدا ز او
اما دلم به او و ولی جدا زعطر وبو
کنم مناجات ز هر شب به نزد دوست
آیا فراق یار شود تمام ؛ دلم به اوست
بلبل به نوا آمده ای گل
شور وشعف ولاله وسنبل
با جشن وصال آمده ای گل
یار بود حاضر و من بی قرار
کشته ی عشقم در این لا ضرار
قلب مرا برده به سوی نگار
شدم مجنون تو ای یار ویاور
نما گفتار من را هم تو باور
نظاره گر بود آن حی داور
شفا یابم ببینم روی دلدار
شباروز می کنم لحظه شماری
ببینم یار خود را روز دیدار
یکی باران دل بود و دگر اشکی ز این سر
چه غوغا کرده بود این جفت ؛باران
یکی دادش تمام عرفان عرفان
دگر این شهر ما را داده سامان
خداوندا عطا کن وادی شعر
چو باران شستشو دارم زمین را
همه خشم وخشونت بغض وکین را
چه میشد مردمان در عشق صادق
سخن از مهر ودوستی بوده لایق
چه میشد ؛ عصر ما خشم و خیانت
میشد برچیده از جرم و جنایت
نه زندان بودو حبس و؛ نه که نفرت
فقط با عشق بودند حسن و عبرت
دل بارانی می خواهم شب و روز
بگریم همچو ابر از عشق جانسوز
می روم برعشق یارتاکوه قاف
در نیابی در کلامم ذره لاف
چون که هستم اهل تقوا وعفاف
روز وشب در وصل یارم بی قرار
بی قرارم تا رسم ؛ در پیش یار
ای عطر زلال نفست مژده ی جانم
با یاد تو آرام شود روح و روانم
این غربت و دوری مرا کرده پریشان
جز قصه ی پر مهر تو نیستش به زبانم
دورم زتو ؛ ناله و افغان؛ کماکان
بس ناله نمودم در این باغ خزانم
از سوز دلم خسته دمادم به فغانم
از عشق تو آواره ی هر شهر وجهانم
ای یارنما لب به لبم شهد حلاوت
من خسته شدم ؛ خسته از این کار کتابت
مزدم چه شود یار از این شعر و غزل ها
به تو گویم به تلمیح و مثل ها
به یارانم خبر دادم چو مهتاب
سحر باشد بیان عشق و معشوق
که خوابیدن بود بسیا ر مغضوب
خودم را در غل وزنجیر کردم
مرایکبار دیگر فرصتم ده
در این دلواپسی من گیر کردم
بسازم همچو بلبل آه جانسوز
خدایا کن مدد در عشق و هجران
رسم بر عشق خود بی آه و افغان
میازار خویش را با یک چنین بحران
مکن شکوه ز این دنیای وانفسا
که دل را خون کند آهسته این کیوان
به فکر وصل یاری تو؛چنان بشتاب و بی وقفه
ترا این مدعی حاصل ؛ ولی افتی به خون غلطان
از این پر طمطراق در کهکشان و کل هستی
بنی آدم تو خود دانی در این گردونه ی میدان
چه بس عاقل شدند متروک و وامانده
ترا درسی بودجانا، که قدرت دست آن سبحان
مکن تکیه به زور و قدرت و عقل و درایت
که این محض غلط؛ آرد ترا در صف شیطان
زندگی بی تو بود پژمردگی
که من از دوری دوستم بسوزم آه و واویلا
فراق از دوری دوستی ندیدم جز ملامتها
که من از دوری ات سوزم بیا آقا همین حالا
پریشان و گرفتارم
گرفتار غم یارم
خودم آزرده , بیمارم
ز اقبالم چو بیزارم
چرا در بین گل خارم ؟
خدا را من قسم دادم
سعادت را ز او خواهم
وصال عشق و غمخوارم
مرا کشته که بیمارم
منم تنها تر از یارم
امامی چون رئوف دارم
دلم بر عشق او دارم
تا رسد وعده ی دیدار و لقا
دعایت می کنم عشقم فقط اوست
به فکر وصل تو مجنون لیلی
نه خواب و نه خوراک دارم خیلی
تو خورشید منی من خار صحرا
تو امید منی من بید تنها
مرنحان دوست را با نامیدی
امیدم ده به امید نویدی
خداوندا مرا حاجت روا کن
ز حزن و غم مرا شاد و صفا کن
پیک منی سوی امام مبین
حاجت من را تو بخواه از امام
حاجت من را بدهد آن همام
راه حرم پیش گرفتم رفیق
پیش امام عرض نمودم شفیق
حاجت این شاپرک با صفا
لطف و عطا کن بده با وفا
شاپرکم شاپرکی است با حیا
نقش دلم گشته تمام قوا