رقیه
به دستان _ کوچک _باب الحوائج رقیه قسم
بـــر آرد حــوائـــج بدون _ خٓــــدٓم و حٓـشٓــم
دست کوچک از رقیه حاجتی هر چند بزرگ
می کند حاجت روا شکی مکن عقلی سترگ
به دستان _ کوچک _باب الحوائج رقیه قسم
بـــر آرد حــوائـــج بدون _ خٓــــدٓم و حٓـشٓــم
دست کوچک از رقیه حاجتی هر چند بزرگ
می کند حاجت روا شکی مکن عقلی سترگ
خدایا فٓرٓج کن ، در این زندگی
چه دارم ، ندارم ، کنم بندگی
جناب شعبانی و ؛ حاجی حسینی !!
پر از شور و شعف عِلمٓت یقینـــی
سراسر خدمت و با لطف و احسان
چنین مسئول کجا یابی؟ به رحمان!
حسینی سید و سالار؛ او فرزند_ زهرا
عزیز و باخدا پیگیر _کارها او به یکتا
لبش پر خنده و قلبش پر از نور_هدایت
به زهرا صد قسم ! سید؛ تو داری از عنایت!!
جمالی شعر گوید از ته_ دل با رضایت
تملق نیست ! شکی ؛ تو مکن داری لیاقت
حسینی زاده ی زهرا اطهر در چنین کار
نظر کرده تویی دانی ؛ ندانی ؛ سوی دلدار
خدا یار و مــددکارت در دوران خـــدمت
بهشت جاودان گردد نصیبت دون_ زحمت
جمالی گفته اشعارش چه زیبا از تٓـــه دل
غُلُو و ؛ نی ، تملق می کنم ؛ با شعر باطل
مسلمانم ؛ محب_ اهل بیت با عشق رحمان
نوشتم یادگاری وصف_ تو ؛ ماند به دوران
خداوندا به قرآنت ؛ نه سوگند !
دلم از هم و غم شد بند در بند
تو دریاب عبد عاصی و گنهکار
ز دنیا و به عقبی شو ؛ مددکار
حسودان چشمشان گردد تمام کور
بزودی هم روند در چاه و در گور
الهی عصمت زهرای اطهر دشمنان را
زمینگیر کن ؛ نما محتاج در راه !!!!
همچو خورشید در غروب آسمان
جابرم ! رفتی زچشمم ! از جهان
چهل روز ، دوری زما ؛ درد فراق
رفته ای از نزد ما با مرکبی عین بُراق
اربعین شد تاکنون جابر برفت تا سوی عرش
خون چگانی شد به دلها در کمانگرکُل فرش
چهل روز در انتظار آیی تو جابر ای نگار
خون شده این دیده و دل مانده ایم بس بیقرار
روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !!
رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟
آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !!
دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!!
این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!!
با توأم از قبر من داری عبور !!
فاتحه بهرم بخوان گردد که نور
حمد و توحید و صلاة و صلوات
صد طبق نور است میان _ ظلمات
جسم خاکی حبس در خروار خاک
فکر اینجا گر کنی جسم چاک چاک 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !! رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟ آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !! دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!! این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 بر سنگ مزارم بنویسید جمال رفته ز دنیا آسوده ز غم گشت در این دار بلایا هر لحظه پر از فتنه و آشوب فراوان سختی و مرارت در آن نیست به یکسان بر دوست و رفیقان بنویسید جمال یکه و تنها در غربت و در شهر خودش مانده به یکتا از دور و بر خویش شده خسته و حیران هر روز و شبش غصه خورد غصه ی دوران گاه از سر جهل غصه و گاه ناله برآرد کماکان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ** جز به اقرار ندارم سخنی روز حساب بی قرارم زاقرار شوم سخت عقاب دهنم با دو لبم بسته شود اِذنِ خدا دست وپاهای من سر به هوا بهر خدا به سخن آید و تفسیر کند شرح جفا چاره ای نیست جزاقرار در این حکم خدا
کجایی مادرم این دل به یادت گشته پر پر
بیادت آه کشم هر دم سخن دارم به داور !!
همه از دور و بر؛ ما را چنان بنموده اند تَرک!!
مثالی چون درخت در فصل پاییز ریزش برگ!!
برادر یا که خواهر هر کدام گشتند ز ما دور !
چه بختی یا چه شانسی ......رفته در گور !!
نمی دانم جهان را ازچه رو شداین قهرو نفرت
مگر از قبر و گورستان نمی گیرند پند و عبرت
از فراق یوسف زهرا چه کردی ای جمال؟
تاکنون فکری نمودی تو بر این جنس_ سوال؟
گفته شد مولا به غربت از غریبی اشکبار
شد فراموش جهان؛ با ناله گوید کردگار!!
از فراق یوسف زهرا چه کردی ای جمال؟
تاکنون فکری نمودی تو بر این جنس_ سوال؟
گفته شد مولا به غربت از غریبی اشکبار
شد فراموش جهان؛ با ناله گوید کردگار!!
نشاط و شادمانی با دل خوش و سلامت
رسد بر تو جمال ، در دو جهان روی عنایت
نما توبه و استغفار و ندبه در همه احوال دنیا
بمیردآخرالامرهر حسود هر چه بدگویت به غمها
همه باب کمال و امتحان ، از عالم غیب الهی
رسد بر ما چنین ای دوست ؛خواهی یانخواهی!!
ای علی ای سرور و سالار دین
مرد ایمان و عمل ؛ اهل یقین
بی تو ما را نیست آن نور برین
عشق تو داریم به دل ای نازنین
خداوندا جهان را کن برایم عین جنت
گشایش بخش ؛ عقبی را به رحمت
ببخش جرم و خطایم را به عزت
فزون کن نعمتم بی نقص و نقمت
امیدم بر خداست دانی ؟ ندانی !
به غیر او ندارم یار جانی ! تو بدانی
امیدم ؛ ای امید _درد مندان و فقیران
نظر کن ، صد نظر ! بر این ضعیفان
دلم صبح ها به امید خبرهای پر از شاد
بپاخیزم قیام و هم قنوت بر پا کنم یاد
دعا با یک مفاتیح از جمالی پر ز احساس
کنم نجوا با رب با همه اذکار _ حساس!!
چقدر شیرین و زیبا ،پر طراوت همچوباران
لطیف و پر فروغ و پر جلا در جمع یاران
شود چشم حسودان کور و تاریک از همه نور
بیفتند در هلاکت آه کشند از دور و از دور
غدیر یعنی تسلسل در ولایت
علی با یازده فرزند ؛ تاروز قیامت
غدیر یعنی سفارش در سفارش
ملائک امر وحی دارد ، گزارش
غدیر یعنی سفارشسوی الله
نگردی ، در جهان از آل_ طه
غدیر یعنی بصیرت در ولایت
علی برتر و شاخص در امامت
غدیر یعنی تمام معرفت ها
شناخته می شود از روز فردا
غدیر یعنی که دشمن گشته مایوس
در این حکم الهی ؛ خورده افسوس
غدیر یعنی ادامه در هدایت و امامت
تمام انبیا با شوق و ذوق دارندعنایت
دلنوشته ای در وصف حاج رضا سلیمانی عضو چند دوره شورای شهر امیرکلا
@@@@@@@
سلیمانی رضا عضوی ز شورا
چه غوغایی نمود در شهر تنها
چقدر مردم مدار و پر تواضع
گذشت و معرفت دون _ تنازع
عزیز و مردمی در قلب مردم
نماینده ی شورا بار چندم !!
بُود شورای شهر باشور و احساس
ز کار و بار خویش بسیار حساس
حضورش هر کجا از بهر عمران
طلائی ، مستمر با عشق _ رحمان
نشست ؛ با خیرین عمران و انفاق
گذشت و معرفت تا عرش ، ارفاق
ز وصف حاج رضا الکن و قاصر
زبان در وصف او نیستش قادر
جمالی بس کن از تعریف و تمجید
حسودان را به خشم آری و تهدید
الهی دوره ی بعدی شوی رییس شورا
وزین و با صفایی ؛ سرو_ رعنا
جمالی گفته اشعارش چه زیبا
امید او بُود بر ذات یکتا
جناب عباس نژاد گردید پدر زن
خداوند یار او ، هر کوی و برزن
بسی تبریک و مبروک _ فراوان
به داماد و عروس ؛ با کل خویشان
خودش با خُلقُ و ایمان_ الهی
صفا اندر صفا دارد خدایی
وزین و با صفا و با عطوفت
کجا یابی چنین فردی سهولت ؟!
ز تعلیم و ادب با صد درایت
هدایت می کند تا بی نهایت
دلش با عشق مولا خورده پیوند
نباشد چشم او در مال و دربند !
صداقت در صداقت چشم و دل پاک
ملائک ، از وجودش گشته چالاک !!
ز وصف او زبان الکن و قاصر
میان _ مردمان یک فرد _ نادر
جمالی شعر تو عین _صداقت
حقایق در حقایق با ظرافت
ندارد این چنین شعری دو پاداش؟
صله اندر صله ای دوست و قارداش!!(۱)
1- به زبان ترکی یعنی برادر
مثل بش قارداش مکانی و پارکی سر سبز و زیبا و خنک در بجنورد. به معنای 5برادر
شکوه ها از کل هستی می کنی
عالم هستی به نیستی می کنی
بس کن ای آتشفشان _ کوه قاف
شکر نعمت کن شود بهرت کفاف
خودخوری هایت ترا سوزد چو نار
بس کن از شکوه چرا داری تو جار
دلم از غصه و غم ؛ آتش_ ؛ آتشفشان
منفجر آخر شود این را نمی دانی بدان !!
ای خدا از غم رهایم کن ز درد و هم بلا
ظاهراً زنده میان _ قوم و خویش گشتم رها !!
یا ربا دنیا تو سجن است و زندان مخوف
با همه درد و مرض گویم سخن های لهوف!!
گاه ز همسایه و دوستان و همه خویش و تبار
گاه ز چوب هر که را نزدیک باشد در دیار !!!
آه و افسوس ؛ رنج _ بی پایان _عمر در زندگی
فرصت دیگر کجا شاید رسد ما را کمال بندگی
توبه توبه از ورود ما به این ارض پر از رنج و بلا
از جنینی؛کودکی؛یا نوجوانی ای خداوند ضحی
بود تقدیرم ؛ چنین و یا آن چنان در اصل کار
یا به رنجوری شدیم دعوت دراین ارض و دیار!!
توبه توبه از کلام و از سخن های پر از آه و ندا
عذر خواهم از خداوند جلیل با این همه گرد بلا
یا ربا یا رب ؛ نظرهایت بسی لطف و عطاست
بنده جاهل! چه داند !! حرف او زهر و خطاست
یا ربا !! وجد و نشاط و شور و حال بنما عطا
گره کارم تویی؛دست بکش بر حال زارم ناخدا
روز و شب کارم همه یارب به یارب از جفا
حال خوش دیگر کجا یابم خدا دارم خدا !
ای حیاط وزندگی بهرم چو زندان وحصار خانگی
دربها قفلی شدنداز روی جهل وازخطا و سادگی
ای امید من تویی تنها گشاینده در این حزن و بلا
پادشاهی با صفایی هم عزیزی بر همه داری عطا
از دوری و هجران رضا سخت ملولم
در وادی غم جان به تنم نیست حلولم
دیوانه مپندار در این عشق و ارادت
مجنون رضایم ؛ همه لطف و عنایت
گر عشق رضا در دل و جان ریشه دواند
از در چو برانند ؛ تاوقت ممات عشق بماند
از رضا دورم ولی قلبم سراسر عشق اوست
دوریش کشته مرا اما دلم بر کوی اوست
یا رضا ای حجت هشتم در این ملک و فضا
بی رضا بودن ؛ مرا کشته ؛ خدا داند خدا
یاد ایامش بخیر در صحن و گلزار و رواق
زیر نقاره خونه ؛ مأمن ، مکانی چون براق
اوج اندر اوج تا عرش ملک با حال خوش!
جام می بود و ؛ جرعه جرعه نوش نوش
از رضا با لطف و احسان و کرم هایش مدام
شعر می گویم بماند یادگار و جاودانی این کلام
لحظه لحظه هر دقایق در حرم با صد دعا
خواستم حاجت روا گردند تماما از خدا
انرژی در انرژی لطف رحمان کل ایام
رسد بر جسم و جان مسرور وشادکام
جهان سر تا بسر از لطف و امداد الهی
نباشد شانس و اقبال از انرژی کذایی
ز درد پا و اعضا در شب و روز
طلب کردم ز رب با عشق نیمروز
خداوندا شفا ده حق قرآن و پیامبر
شفا یابم از این درد و بلا با لطف داور
الهی الامان ! داد از غریبی و حقارت
بگیر دستم تویی مشکل گشا داری حمایت
زمانه می گذرد اما چه گویم از دل_ درد !!
پر از رنج و پر از غم ؛ شوق و ذوق ؛ سرد
چنان بختم برگشت در همه اوضاع و احوال
زن و فرزند وقوم وخویش ؛ با اعمال و اموال
نماند جز حال بی حالی و جسم و جان _بی جان
ندارم محرم رازی ؛ به که گویم خدا جان !
توئی تنها مددکارم دو عالم از گرفتاری حاصل
بگیر دستم ؛ بگیر دستم ؛ در حل٬ المسائل !
امیدم ؛ ناامیدم تو مگردان ای امید ناامیدان
فراوانی مال ده ؛ شور و شادی بس فراوان!
دلم از هم و غم انبار باورت در اشاره !
شدم پژمرده چون گل در بهار_ پر ستاره
نه خواهر ! نه برادر ! از دلم دارد خبرها !!
خودم ماندم با این روحیه با درد و دل ها !!
نگفتم بر کسی اسرار این دل جز خداوند
سراسر هم و غم بود و سخن های دماوند
اگر روزی کند آتشفشان در دور و نزدیک
بسوزاند دلم هر دشمنی چون عین ته دیگ
خدایا شکر نعمت غرق نعمت
هزاران صد کرور دادی به رحمت
اگر شاکر نباشم ظلم و بی داد
نمودم بر همه ای داد و بی داد
زمین و آسمان خورشید و مهتاب
ز کوه و دشت و دریا ؛ روح بی تاب
ترا دارم سپاس ای شاه خلقت
به لطف تو خدا نیست حال نقمت
یا ربا با امتحان سفت و سخت
با جمال بنما مدارا نیست بخت
بخت و اقبالی بده هر دو سرا
جان به آرامش رسد ای نا خدا
فتنه ها پشت مرا بنموده خم
عشق و حالی ده دو دنیا دست کم
فتنه و هر آزمایش رو سفید آیم برون
نه که از غصه فرو ریزم همه را در درون
یا ربا ای سامع اصوات عالم دم به دم
یک نظر بنما رود از ما تمام هم و غم
رستگاری در دو عالم آرزوی بس دراز
قادر و بس با صفایی شک نیست در این فراز
من یقین دارم مرا تنها نمی ذاری کنون
دست من گیری یقینا نیست ما راهم جنون
بی تو یا رب حرف و گفتارم همه زشت و خطا
کیست غیر از تو بخواهدآن همه حسن و صفا
روزگار پر فریب و حیله و مکر کلک
عشقبازی با خدا در این زمان در این فلک
شد ریا و هم تظاهر بهر مردم از قضا
ریشه ها سست از بیوت عنکبوت در هر فضا
ظاهری پیراسته و ایمان و احساسش کجا ؟
فکر دیگر بایدت باید شوی اینجا فدا
دشمنت در شهر نیست بلکه درون