برندارم سر زِ سجده تا اَبَــــدْ🌻 یا حَیُّ یا قَیُّومْ می سرایم تا لَحَــدْ🥀
برندارم سر زِ سجده تا اَبَــــدْ🌻
یا حَیُّ یا قَیُّومْ می سرایم تا لَحَــدْ🥀
برندارم سر زِ سجده تا اَبَــــدْ🌻
یا حَیُّ یا قَیُّومْ می سرایم تا لَحَــدْ🥀
بخشش و خیرات، بهر رفتگان دارد ثواب🌻
بس دعا پشت چنین خیرات باشد دُر ناب🌻
یا ربا توفیق و ایمان و عطا دِه بر کفاف🌻
تا بیاد رفتگان خیرات داریم چون شهاب🌻
با سلام و صلوات با کمترین کار از عتاب🌻
مردگان را شاد دارید تا رسد شوق خطاب🌻
مرحبا صد مرحبا بر ابن و فرزندم شراب🌻
شربت پاکی بدست ما رسد محوشدعذاب🌻
1401/11/27 عصر پنج شنبه
شادی اموات و گذشتگان صلوات
بلا ؛گردانی از ما، ربِّ سبحان
نگه داری زِ آفت طی دوران
جهان میدان مشق و استقامت
برنده آن کسی دارد عنایت
گهی شادی و غم دارند رقابت
محک هر دم رسد تا بی نهایت
خبر داری؟ نداری ! از قیامت
بَدان ، از کار خویش دارند ندامت
ولی افسوس ِ افسوس از حماقت
ندارند علم و باور ، پر صلابت
رسد هر کوی و برزن ، هفته و ماه
اذان باصوت ولحن،هر طور دلخواه
فُلانی مُرده از درد و کرونا
گمانم سِکته کرده او سراپا
اَجل با شکلِ تزویر با بهانه
تصادف یا مرض آید به خانه
شنیدم عده ای در شهر هجرت
به برزخ پا نهادند، دار ِرحمت
چه افرادِ کثیر در دوره ی ما
حیات و زندگی دادند به یکتا
چنان رفتند ز پیش ما چو خاموش
یکایک پر کشیدند،در خاک آغوش
فقط تصویرشان مانده به دیوار
فراموش سوی دل،گردیده آوار
جمال عبرت بگیر از دار ودنیا
فراموش می شوی تو هم به یکتا
عبادت، بندگی، مهر و محبت
بساز پیشه ی خود با صد عنایت
توسل ، یا توکل ،ذکر و اذکار
دراین دنیا مشین،یک لحظه بیکار
لبت با ذکر غفار و انابه ،با ندامت
بساز عقبای خود دون از حماقت
نه مال آید به کار،نه زن و فرزند
خدا پشت و پناهت بند ، در بند
🌹🌹🌹🌹🌹
با توأم از قبر من داری عبور !!
فاتحه بهرم بخوان گردد که نور
حمد و توحید و صلاة و صلوات
صد طبق نور است میان _ ظلمات
جسم خاکی حبس در خروار خاک
فکر اینجا گر کنی جسم چاک چاک 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !! رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟ آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !! دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!! این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 بر سنگ مزارم بنویسید جمال رفته ز دنیا آسوده ز غم گشت در این دار بلایا هر لحظه پر از فتنه و آشوب فراوان سختی و مرارت در آن نیست به یکسان بر دوست و رفیقان بنویسید جمال یکه و تنها در غربت و در شهر خودش مانده به یکتا از دور و بر خویش شده خسته و حیران هر روز و شبش غصه خورد غصه ی دوران گاه از سر جهل غصه و گاه ناله برآرد کماکان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ** جز به اقرار ندارم سخنی روز حساب بی قرارم زاقرار شوم سخت عقاب دهنم با دو لبم بسته شود اِذنِ خدا دست وپاهای من سر به هوا بهر خدا به سخن آید و تفسیر کند شرح جفا چاره ای نیست جزاقرار در این حکم خدا
بلا ؛گردانی از ما، ربِّ سبحان
نگه داری زِ آفت طی دوران
جهان میدان مشق و استقامت
برنده آن کسی دارد عنایت
گهی شادی و غم دارند رقابت
محک هر دم رسد تا بی نهایت
خبر داری؟ نداری ! از قیامت
بَدان ، از کار خویش دارند ندامت
ولی افسوس ِ افسوس از حماقت
ندارند علم و باور ، پر صلابت
رسد هر کوی و برزن ، هفته و ماه
اذان باصوت ولحن،هر طور دلخواه
فُلانی مُرده از درد و کرونا
گمانم سِکته کرده او سراپا
اَجل با شکلِ تزویر با بهانه
تصادف یا مرض آید به خانه
شنیدم عده ای در شهر هجرت
به برزخ پا نهادند، دار ِرحمت
چه افرادِ کثیر در دوره ی ما
حیات و زندگی دادند به یکتا
چنان رفتند ز پیش ما چو خاموش
یکایک پر کشیدند، بر خاک آغوش
فقط تصویرشان مانده به دیوار
فراموش سوی دل،گردیده آوار
جمال عبرت بگیر از دار ودنیا
فراموش می شوی تو هم به یکتا
عبادت، بندگی، مهر و محبت
بساز پیشه ی خود با صد عنایت
توسل ، یا توکل ،ذکر و اذکار
دراین دنیا مشین،یک لحظه بیکار
لبت با ذکر غفار و انابه ،با ندامت
بساز عقبای خود دون از حماقت
نه مال آید به کار،نه زن و فرزند
خدا پشت و پناهت بند ، در بند
اگر مُردم بدون وقت و بی وقت
همه از هم بُود نه دون یک بخت
غم قرض و غم کار و غم یار
ز فرزند همه دوستان و دلدار
روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !!
رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟
آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !!
دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!!
این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 بر سنگ مزارم بنویسید جمال رفته ز دنیا
آسوده ز غم گشت در این دار بلایا
هر لحظه پر از فتنه و آشوب فراوان
سختی و مرارت در آن نیست به یکسان
بر دوست و رفیقان بنویسید جمال یکه و تنها
در غربت و در شهر خودش مانده به یکتا
از دور و بر خویش شده خسته و حیران
هر روز و شبش غصه خورد غصه ی دوران
گاه از سر جهل غصه و گاه ناله برآرد کماکان
من و تنهایی و قبر و قیامت
چه سازم با همه بار حماقت
تمام گشت عمر من از جهل و نسیان
غم امروزوفردا کردمارا سخت پریشان
پریشانی زسوئی،کرده با خاکم یکسان
فشار اندرفشاردلبندودلدارو زخویشان
دلم از غصه و غم ؛ آتش_ ؛ آتشفشان
منفجر آخر شود این را نمی دانی بدان !!
ای خدا از غم رهایم کن ز درد و هم بلا
ظاهراً زنده میان _ قوم و خویش گشتم رها !!
یا ربا دنیا تو سجن است و زندان مخوف
با همه درد و مرض گویم سخن های لهوف!!
گاه ز همسایه و دوستان و همه خویش و تبار
گاه ز چوب هر که را نزدیک باشد در دیار !!!
آه و افسوس ؛ رنج _ بی پایان _عمر در زندگی
فرصت دیگر کجا شاید رسد ما را کمال بندگی
توبه توبه از ورود ما به این ارض پر از رنج و بلا
از جنینی؛کودکی؛یا نوجوانی ای خداوند ضحی
بود تقدیرم ؛ چنین و یا آن چنان در اصل کار
یا به رنجوری شدیم دعوت دراین ارض و دیار!!
توبه توبه از کلام و از سخن های پر از آه و ندا
عذر خواهم از خداوند جلیل با این همه گرد بلا
یا ربا یا رب ؛ نظرهایت بسی لطف و عطاست
بنده جاهل! چه داند !! حرف او زهر و خطاست
یا ربا !! وجد و نشاط و شور و حال بنما عطا
گره کارم تویی؛دست بکش بر حال زارم ناخدا
روز و شب کارم همه یارب به یارب از جفا
حال خوش دیگر کجا یابم خدا دارم خدا !
ای حیاط وزندگی بهرم چو زندان وحصار خانگی
دربها قفلی شدنداز روی جهل وازخطا و سادگی
ای امید من تویی تنها گشاینده در این حزن و بلا
پادشاهی با صفایی هم عزیزی بر همه داری عطا
@@@@@@@@@@@@
فشار اندر فشار با همُّ و غصه
به سر آخر رسد این نوع قصه
فشار کار و بار ، با غم ِ دوران
دلم آتشفشان افتاده جریان
غم کار و غم یار و غم فرزند بیکار
غم درد و مرض ادوار پــــرگار
گمانم چون شبیخون است و دشمن
خدا فریاد ما باید رسد برجان و برتن
بدین شکل گر رود پیش مرگ حتمی
نیاز گردد شما آیید با گل های خطمی
نباشد هیچ نیاز با اشک و آه آئید گلستان
گلستان را گلستان کرده ام با چهل زمستان
همچو خورشید در غروب آسمان
جابرم ! رفتی زچشمم ! از جهان
چهل روز ، دوری زما ؛ درد فراق
رفته ای از نزد ما با مرکبی عین بُراق
اربعین شد تاکنون جابر برفت تا سوی عرش
خون چگانی شد به دلها در کمانگرکُل فرش
چهل روز در انتظار آیی تو جابر ای نگار
خون شده این دیده و دل مانده ایم بس بیقرار
روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !!
رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟
آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !!
دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!!
این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!!
با توأم از قبر من داری عبور !!
فاتحه بهرم بخوان گردد که نور
حمد و توحید و صلاة و صلوات
صد طبق نور است میان _ ظلمات
جسم خاکی حبس در خروار خاک
فکر اینجا گر کنی جسم چاک چاک 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !! رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟ آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !! دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!! این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 بر سنگ مزارم بنویسید جمال رفته ز دنیا آسوده ز غم گشت در این دار بلایا هر لحظه پر از فتنه و آشوب فراوان سختی و مرارت در آن نیست به یکسان بر دوست و رفیقان بنویسید جمال یکه و تنها در غربت و در شهر خودش مانده به یکتا از دور و بر خویش شده خسته و حیران هر روز و شبش غصه خورد غصه ی دوران گاه از سر جهل غصه و گاه ناله برآرد کماکان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ** جز به اقرار ندارم سخنی روز حساب بی قرارم زاقرار شوم سخت عقاب دهنم با دو لبم بسته شود اِذنِ خدا دست وپاهای من سر به هوا بهر خدا به سخن آید و تفسیر کند شرح جفا چاره ای نیست جزاقرار در این حکم خدا
اهل لاهوتم ؛!! نیستم اهل زمین !!!
در زمین گیرم ؛! زمینگیرم چنین !!
این دلم هر چند دارد بی قراری می کند!!
ماندنم در عالم ناسوت سختی می کند
دلم مسرور و شاد از لطف یزدان
ز خوشحالی دلم بر وصل جانان
همه گربان و نالان از غم هجر وجدایی
جمالی عشق رب دارد خدا داند خدایی
همه باشد تماما امتحان از ذات اقدس
به صبر شایستگی داریم خداوند مقدس
خواهری مرده برادر شد وصی !!
خورده او مالش تمام !، دون کسی!
حامی اش گشتند تمام قوم و تبار
تا خّورد مال وصیت از قرار
کمانگر جابرش را داده از دست
همه از هجر او بنشسته اند بست
سفر کرد جابر از اقوام و خویشان
به دریا چون رسید شد سوی جانان
خمید قد پدر همچون کمانی از کمانگر
گلش پرپر شده ازهجر او بنما تو باور
تمام کوی و برزن شد سیه پوش
رفیقان ، قوم وخویشان گشته مدهوش
کمانگر را شبی دیدم خروشان همچو دریا
زن و فرزند و کودک،پیر بودند یا که برنا
جوانان صف به صف ،با شربت و چای
چه غوغا کرده اند غم مانده بر نای
کمانگر غلغله شد از تردد و خلائق
چه زیبا دلنوازی کرده اند با هر سلائق
خدا صبری دهد بر زن و فرزند و دو خواهر
پدر با مادر با قوم و خویشان و برادر
1397/5/7 یکشنبه محمدیان امیری
دل به دریا زد به دریابان رسید
خالق هستی ترا با جان خرید
دل به دریا زد جابر تا به دریابان رسید
خالق هستی وجودش حد امکانش خرید
با توأم از قبر من داری عبور
فاتحه بهرم بخوان گردد که نور
حمد و توحید و صلاة و صلوات
صد طبق نور است میان _ ظلمات
جسم خاکی حبس در خروار خاک
عجب گفتی وفا دارم ؛ وفاداری چنین باشد
به صد عیب مرض جانا؛ دلم پیش شما باشد
دلم داغ تو را دارد ؛ بهونه را به را دارد
دمی گوش کن زمن جانا؛ جهان دار فنا باشد
چرا مرده پرست گشتیم در این دنیای وانفسا
که اموات در جهان ما بسی صاحب مقام باشد
یار دلش خون نمود؛ گشته بسی مبتلا
بهر شفای جمال دست دعا سوی حق
تا برسد لطف حق این دل پژمرده را
جان را بدهیم سقوط چون برگ
افسوس شدیم به غرق آمال
عبرت تو بگیر نشو تو اغفال
افسوس همه غافل از مرگ
فکرش نکنیم نشاید هیچ درک
با غصه و غم تو دار فانی
در فکر وصال و عیش آنی
عبرت تو بگیر جمال ز این کار
فردا چه کسی تو را مددکار

بنی آدم چرا گشتی تو مغرور ؟؟؟
سر انجامت بود جا در ته گور
چرا غافل شدی از رب سبحان
مگر باور نداری حرف یزدان؟
در این دنیا شدی آشفته ؛ ویران
که این کارت بود زیان و خسران
در وصال و وصل جانان بایدت ؛تسلیم جان
تا شوی وصلش ؛ سپس یابی امــــــان
اولش سخت و بسی تلخ است چنان
دوست داری کل هستی را فدا سازی ز آن
بعد آن در غرق دریایی و مست
هر چه خواهی بهر تو آید به دست
هشت در از باغ رضوان وبهشت
شد مهیا بهرمردان بسی نیکو سرشت
روزیم گردان خدایا آن بهشت جاودان
از خطای ما گذر لطفت نما برما عیان
ترس دارم خسر الدنیا و ؛ هم عقبی شوم
نی به دنیایم رسم نی اهل با تقوا شوم
عاقبت کارم به آن جائی رسد رسوا شوم
با همه رسوائی ام , در دوزخ ، هم سکنی شوم
آه از این غفلت جانسوز نگیری عبرت
کی توانی برسی سوی خدا با غیرت؟
شکمت سیر شود تکه ای از نان جوین
روزیت گشته مقرر نداری یقین ؟
این همه آز و طمع ؛ بخل و حسد
رو ح و جانت می شود عین جسد
کن تطهیر وجودت ز همه جرم وگناه
مهلتی نیست تو بیدار بشو خواب پگاه

من نمی هستم در این بحر عظیم
چون نباشد بحر ؛ نیستم ای حکیم
کی شود آزاد گردم از قفس
جسم و جانم پاک گردد از هوس
یا ربا کن معرفت ما را عطا
بعد آن این جسم و جان راکن فنا
کجا شد غیرت و مردانه زیستن ؟؟
دری از غم به روی دوست بستن
چرا از آه و ناله در فغانــــــــــــــیم
همه مهمانم این دار فنــــــــاییم
یا رب نجاتم ده ؛ از این دار پریشان
خواهند در این دار همه پست ومقامات
من راِ؛ به چه کار آید و این دار خرابات
دلتنگ ز مرگم ولی مرگ فرایست
آسایش تن نیست مرا قول وقراریست
دلخسته از این حزن وغم و کار جهانم
هر چند که دلخسته شدم نیست امانم
دل خواهد وگیرد ؛ مرا مرگ به آغوش
افسوس که افسوس مرا نیست بنا گوش
چندیست که دلمرده و حیران
گشتم ز این زندگی تلخ پشیمان
عمرم همه گشت وادی نسیان
شاید بشود لطف خدا بر من حیران
آهی کشم از ته دل با دو صد افسوس
شاید بشود؛ آه من هم قابل محسوس
نویس از خوب وبد در کار تقدیر
چه تقدیری نوشتی بهرم ای دوست
کنم از بهر تقدیرم ؛ یه تدبیر
بغض من ترکید و قلب آسوده ازحرف فنا
یا ربا یا رب نظر کن هم عطا
کن تحول جسم و جانم ای خدا
تا به کی در غفلتم مانم چنین
مردنم بهتر بود در این زمین
ره رحلت گزیدیم شدیم یار بسی
اف و لعن ابدی بر دل نا پاکان باد
قدر این گوهر گمنام ندانست کسی !!
آدمی باید یکار گیرد شعور
این همه سعی و تلاش بی حضور
آخرش قسمت شود ما را قبور
عبرتی باید بود ای ذی شعور
غافلی غافل چرا گشتی ز حور
آخرت را بین که اول منزلش
قبر باشد با لحد روی سرش
اولش اینگونه باشد ای رفیق
آخرش را آن اله داند رفیق
پس بترس از کار وبار بی حضور
تات نگردی رو سیاه از هر قصور
توبه کن از فعل و افکار پلید
تا شوی در نزد رحمان رو سپید
پسرم ؛ شعر مرا دائم بخوان
از جلوی چشم خود هرگز مران
آیه و آرامگه و قبر و قبور
بر زبان خود نما دائم مرور
من نمایم توصیه بر همسر و اولاد خویش
بعد من اشعار من دارید به پیش
کل اشعارم تماما" خواندنی است
من روم شعرم به دنیا ماندنی است
بر آرد خنده ام از ریشه ی جان
چه کس از این جهان بردش کفن بیش
غنی و مستکین و کل درویش
ز حرص مال و اموال ؛ دل شود ریش
برادر مال خویش بفرست تو از پیش
به جهان چرا چنین مانوس ؟
همه از خاکیم و بر خاک شویم
بهتر آن،پاک شده خاک شویم
روح ناپاک چنان داغ شویم
تشنه بر قطره ای از آب شویم !
فاتحه ای خوان براین روح وتن
گردش دنیا بودش اینچنین
رحم ندارد همه هستند کمین
روزی،(1) من مثل شما بوده ام
وادی دنیا و صفا بوده ام
دست اجل چید مرا ناگهان
رانده ومانده شده ام از جهان
!--یک روز
با همه من ،من ، به کجا میروی؟
گر تو شدی شاه و امیر جهان
آخر آن گوی(1)، کجا می روی ؟
با همه پیر و جوان ،با همه فخر زمان
روزی یرون میروی ،گوی کجا میروی
پس چرا، این همه،فخر فروشند به ما
با همه فخر زمان ،گوی کجا می روی ؟
این همه فسق وفجور روی شده در جهان
با همه فسق و فجور ،گوی کجا می روی؟
آخرت عمر ما ، هست فنا در خدا
با همه عمر فنا ، گوی کجا میروی ؟
ارث همه در جهان ، پیرهنی جز کفن
با همه حرص جهان گوی کجا میروی؟
مال فراوان شده ای صاحبش
با همه از غصب مال ،گوی کجا می روی
مال یتیم و صغیر جمع نمودی به مال !!!!!
با همه ی مالتان گوی کجا میروی ؟؟؟؟
1--- بگوی
فلانی مرده مرد است ویا زن
خدا بیامرز ،داریم به روحش
امروز و فردا رویم به سویش
اما نگیریم عبرت از این مرگ
فردا بمیریم بی درد و بی جنگ
انگار فردا ،باشد سه میلیارد از سال نوری
جمال تو چشمت وا کن به عبرت الحق صبوری
چه سخت است آن دمی جان را سپردن
خداوندا مددکن وقت مردن
ندارم طاقتی در جان سپردن
کس نداند در کجا جانش به جانان می رسد
کس نداند در کدام قبری به سامان می رسد
کس نداند در جهنم یا به رضوان می رسد