برندارم سر زِ سجده تا اَبَــــدْ🌻  یا حَیُّ یا قَیُّومْ می سرایم تا لَحَــدْ🥀

برندارم سر زِ سجده تا اَبَــــدْ🌻

یا حَیُّ یا قَیُّومْ می سرایم تا لَحَــدْ🥀

بخشش و خیرات، بهر رفتگان دارد ثواب بس دعا پشت چنین خیرات باشد دُر ناب یا ربا توفیق و ایمان و عطا دِه

بخشش و خیرات، بهر رفتگان دارد ثواب🌻
بس دعا پشت چنین خیرات باشد دُر ناب🌻
یا ربا توفیق و ایمان و عطا دِه بر کفاف🌻
تا بیاد رفتگان خیرات داریم چون شهاب🌻
با سلام و صلوات با کمترین کار از عتاب🌻
مردگان را شاد دارید تا رسد شوق خطاب🌻
مرحبا صد مرحبا بر ابن و فرزندم شراب🌻
شربت پاکی بدست ما رسد محوشدعذاب🌻

1401/11/27 عصر پنج شنبه
شادی اموات و گذشتگان صلوات

.مرگ و قیامت

بلا ؛گردانی از ما، ربِّ سبحان
نگه داری زِ آفت طی دوران
جهان میدان مشق و استقامت
برنده آن کسی دارد عنایت
گهی شادی و غم دارند رقابت
محک هر دم رسد تا بی نهایت
خبر داری؟ نداری ! از قیامت
بَدان ، از کار خویش دارند ندامت
ولی افسوس ِ افسوس از حماقت
ندارند علم و باور ، پر صلابت
رسد هر کوی و برزن ، هفته و ماه
اذان باصوت ولحن،هر طور دلخواه
فُلانی مُرده از درد‍ و کرونا
گمانم سِکته کرده او سراپا
اَجل با شکلِ تزویر با بهانه
تصادف یا مرض آید به خانه
شنیدم عده ای در شهر هجرت
به برزخ پا نهادند، دار ِرحمت
چه افرادِ کثیر در دوره ی ما
حیات و زندگی دادند به یکتا
چنان رفتند ز پیش ما چو خاموش
یکایک پر کشیدند،در خاک آغوش
فقط تصویرشان مانده به دیوار
فراموش سوی دل،گردیده آوار
جمال عبرت بگیر از دار ودنیا
فراموش می شوی تو هم به یکتا
عبادت، بندگی، مهر و محبت
بساز پیشه ی خود با صد عنایت
توسل ، یا توکل ،ذکر و اذکار
دراین دنیا مشین،یک لحظه بیکار
لبت با ذکر غفار و انابه ،با ندامت
بساز عقبای خود دون از حماقت
نه مال آید به کار،نه زن و فرزند
خدا پشت و پناهت بند ، در بند

🌹🌹🌹🌹🌹

با توأم از قبر من داری عبور !!
فاتحه بهرم بخوان گردد که نور
حمد و توحید و صلاة و صلوات
صد طبق نور است میان _ ظلمات
جسم خاکی حبس در خروار خاک
فکر اینجا گر کنی جسم چاک چاک 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !! رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟ آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !! دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!! این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 بر سنگ مزارم بنویسید جمال رفته ز دنیا آسوده ز غم گشت در این دار بلایا هر لحظه پر از فتنه و آشوب فراوان سختی و مرارت در آن نیست به یکسان بر دوست و رفیقان بنویسید جمال یکه و تنها در غربت و در شهر خودش مانده به یکتا از دور و بر خویش شده خسته و حیران هر روز و شبش غصه خورد غصه ی دوران گاه از سر جهل غصه و گاه ناله برآرد کماکان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ** جز به اقرار ندارم سخنی روز حساب بی قرارم زاقرار شوم سخت عقاب دهنم با دو لبم بسته شود اِذنِ خدا دست وپاهای من سر به هوا بهر خدا به سخن آید و تفسیر کند شرح جفا چاره ای نیست جزاقرار در این حکم خدا

نه مال آید به کار،نه زن و فرزند خدا پشت و پناهت بند ، در بند

 

بلا ؛گردانی از ما، ربِّ سبحان
نگه داری زِ آفت طی دوران
جهان میدان مشق و استقامت
برنده آن کسی دارد عنایت
گهی شادی و غم دارند رقابت
محک هر دم رسد تا بی نهایت
خبر داری؟ نداری ! از قیامت
بَدان ، از کار خویش دارند ندامت
ولی افسوس ِ افسوس از حماقت
ندارند علم و باور ، پر صلابت
رسد هر کوی و برزن ، هفته و ماه
اذان باصوت ولحن،هر طور دلخواه
فُلانی مُرده از درد‍ و کرونا
گمانم سِکته کرده او سراپا
اَجل با شکلِ تزویر با بهانه
تصادف یا مرض آید به خانه
شنیدم عده ای در شهر هجرت
به برزخ پا نهادند، دار ِرحمت
چه افرادِ کثیر در دوره ی ما
حیات و زندگی دادند به یکتا
چنان رفتند ز پیش ما چو خاموش
یکایک پر کشیدند، بر خاک آغوش
فقط تصویرشان مانده به دیوار
فراموش سوی دل،گردیده آوار
جمال عبرت بگیر از دار ودنیا
فراموش می شوی تو هم به یکتا
عبادت، بندگی، مهر و محبت
بساز پیشه ی خود با صد عنایت
توسل ، یا توکل ،ذکر و اذکار
دراین دنیا مشین،یک لحظه بیکار
لبت با ذکر غفار و انابه ،با ندامت
بساز عقبای خود دون از حماقت
نه مال آید به کار،نه زن و فرزند
خدا پشت و پناهت بند ، در بند

عشق مولایم علی و فاطمه

عشق مــــــــولایم علی و فاطمه
سر به سر عشق و بدون خاتمه
از ازل عشق علی دارم به دل 
تا روم در بین خرواری ز گِل
با علی گویان صراط حق؛به سر
آورم تا آرزوهایم را چنانی ای پسر
  

علیرضا کیانی مدیر دبیرستان دستغیب باریکلا =مرزون آباد بابل امیرکلا

کیانی پر کشید رفت سوی جنت
وداع بِنمــود با مــــا تا قـیـامـــــــت
مدیری با صفا ، با عشق و با جان
ارادت برامام شیعیان یکتای دوران 
تواضع و ادب ، با عشق و احسان
در او دیدم چنین گویم به رحمان
عزیز و نازنین کوشا، چه دلسوز
فراقش کشته ما را سوز در سوز

 

 

اگر مُردم بدون وقت و بی وقت همه از هم بُود

اگر مُردم بدون وقت و بی وقت
همه از هم بُود نه دون یک بخت
غم قرض و غم کار و غم یار
ز فرزند همه دوستان و دلدار

بر سنگ مزارم بنویسید


روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !!
رسم است چنین مزد ! فقط بهر  صداقت؟
آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !!
دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!!
این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 بر سنگ مزارم بنویسید جمال  رفته ز دنیا
آسوده ز غم گشت در این دار بلایا
هر لحظه  پر از فتنه و آشوب  فراوان
سختی و مرارت در آن نیست به یکسان
بر دوست و رفیقان بنویسید جمال یکه و تنها
در غربت و در شهر خودش مانده  به یکتا
از دور و بر خویش شده خسته و حیران
هر روز و شبش غصه خورد غصه ی دوران
گاه از سر جهل غصه و گاه ناله برآرد کماکان

شهدا رفتن و ماندیم چه سود


شهدا رفتن و؛ ما ماندیم ؛ چه سود !!
زندگی  بی شهــدا جانــم ربود
هر کجا در این جهان کشتار و جنگ
نوجوانان کشته گشتند هنگ به هنگ
منجی عالـم کـی آید ؟! بر جهان
جامعـه ؛ با جنـگ گشته ناتـوان
وعده ها بس داده اند در عنقریب !
منجی آت خواهد رسید با صد ضریب !
ناله و ندبه فرا خوانیم تمام جمعه ها
جمعه ها ، همسـو شدند با نالـه ها
این دلم از اشکِ  طفلِ  هر شهیدی این زمان
آتشی گیرد تمامِ این وجودم؛ الامانی ، الامان !
اشکِ چشم و چشمِ گریان ؛  زُل بر عکسِ پدر
خون جگر کرده مرا ، خون می چکد سوی جگر
کاش می شد لحظه های این فراق و درد را ترسیم کرد
اشک خون با چشم گریان را ز دل ترمیم کرد
دل به یاد سیزده تن از شهیدان جوان
شیر مردان خدا رفتند ز این مازندران 
بچه ها خردسال و ؛ کودک چون شکوفه در بهار
گاه گریه ، گاه اشک و گاه بهانه می سرایند بر نگار
سید رضا طاهر و  بلباسی و جمشیدی ؛ خلیلی
بریری ؛ اسدی و قنبری و عابدینی 
زمشتاقی و حاجی زاده سالخورده ی ما
کمالی ، کابلی با عشق و ایمانی به یکتا
درود ما سلام ما به ارواح شهیدان ولایی
نظر دارد ولی عصر ما  صاحب الزمان لطف خدایی🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

مرگ جمال

با توأم از قبر من داری عبور !! فاتحه بهرم بخوان گردد که نور حمد و توحید و صلاة و صلوات صد طبق نور است میان _ ظلمات جسم خاکی حبس در خروار خاک فکر اینجا گر کنی جسم چاک چاک 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا ! آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !! رسم است چنین مزد ! فقط بهر  صداقت؟ آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !! دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!! این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 بر سنگ مزارم بنویسید جمال  رفته ز دنیا آسوده ز غم گشت در این دار بلایا هر لحظه  پر از فتنه و آشوب  فراوان سختی و مرارت در آن نیست به یکسان بر دوست و رفیقان بنویسید جمال یکه و تنها در غربت و در شهر خودش مانده  به یکتا از دور و بر خویش شده خسته و حیران هر روز و شبش غصه خورد غصه ی دوران گاه از سر جهل غصه و گاه ناله برآرد کماکان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ********************** جز به اقرار ندارم سخنی روز حساب بی قرارم  زاقرار شوم سخت عقاب دهنم با دو لبم بسته شود اِذنِ خدا دست وپاهای من سر به هوا بهر خدا به سخن آید و تفسیر کند شرح جفا چاره ای نیست جزاقرار در این حکم خدا

شهادت خواهی

کاش می شد روزیم باب شهادت در جهان
حیف باشد مُردن ما در جهان ِ بی کران 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌹🌹 شهدای دین و اسلام و خداوند ِ رحیم
قابلم گر داشتید دستم بگیرید چون زعیم
ای شهیدان به خاک افتاده با ایثار جان
قافله جاه مانده ام تنها شدم بار گران
ای که دارید نزد ایزد آبرو با صد نشان
جان زهرا مادرم ، اشفع لنا تا بی کران
جز شهادت مرگ باشد بس زیانی آنچنان
بهر ما دارید دعا رزقم شود شهد شهادت همزمان
یا ربا اُرْزُق لنا شهد شهادت در جهـان
غیر این خسران ِ خسران می شود بر ما عیان
حیف باشد مردن ما مسلمین در رختخواب
اینچنین جان ما دهیم هجرت گزینیم بر تراب

قبر و قیامت


من و تنهایی و قبر و قیامت
چه سازم با همه بار حماقت
تمام گشت عمر من از جهل و نسیان
غم امروزوفردا کردمارا سخت پریشان
پریشانی زسوئی،کرده با خاکم یکسان
فشار اندرفشاردلبندودلدارو زخویشان

غصه و غم از جهان و مردمان بی وفا

دلم از غصه و غم ؛ آتش_ ؛ آتشفشان
منفجر آخر شود این را نمی دانی بدان !!
ای خدا از غم رهایم کن ز درد و هم بلا
ظاهراً  زنده میان _ قوم و خویش گشتم رها !!
یا ربا دنیا تو سجن است و زندان مخوف
با همه درد و مرض گویم سخن های لهوف!!
گاه ز همسایه و دوستان و همه خویش و تبار
گاه ز چوب هر که را نزدیک باشد در دیار !!!
آه و افسوس ؛ رنج _ بی پایان _عمر در زندگی
فرصت دیگر کجا شاید رسد ما را کمال بندگی
توبه توبه از ورود ما به این ارض پر از رنج و بلا
از جنینی؛کودکی؛یا نوجوانی ای خداوند ضحی
بود تقدیرم ؛ چنین و یا آن چنان در اصل کار
یا به رنجوری شدیم دعوت دراین ارض و دیار!!
توبه توبه از کلام و از سخن های پر از آه و ندا
عذر خواهم از خداوند جلیل با این همه گرد بلا
یا ربا یا رب ؛ نظرهایت بسی لطف و عطاست
بنده جاهل! چه داند !! حرف او زهر و خطاست
یا ربا !! وجد و نشاط و شور و حال بنما عطا
گره کارم تویی؛دست بکش بر حال زارم ناخدا
روز و شب کارم همه یارب به یارب از جفا
حال خوش دیگر کجا یابم خدا دارم خدا !
ای حیاط وزندگی بهرم چو زندان وحصار خانگی
دربها قفلی شدنداز روی جهل وازخطا و سادگی
ای امید من تویی تنها گشاینده در این حزن و بلا
پادشاهی با صفایی هم عزیزی بر همه داری عطا




گرفتاری روزگار مردمان با فشارها

بر اساس نوشته بنده خدایی نوشتم

@@@@@@@@@@@@


فشار اندر فشار با همُّ و غصه
به سر آخر رسد این نوع قصه
فشار کار و بار ، با غم ِ دوران
دلم آتشفشان افتاده جریان
غم کار و غم یار و غم فرزند بیکار
غم درد و مرض ادوار پــــرگار
گمانم چون شبیخون است و دشمن
خدا فریاد ما باید رسد برجان و برتن
بدین شکل گر رود پیش مرگ حتمی
نیاز گردد شما آیید با گل های خطمی
نباشد هیچ نیاز با اشک و آه آئید گلستان
گلستان را گلستان کرده ام با چهل زمستان

عمریست در این دار خرابات بی توشه و زاد اِذن _شهادات


عمریست در این دار خرابات
بی توشه و زاد اِذن _شهادات
آریم به زبان ؛ مانده حسابات
ای وای به من کلی خسارات
در هر دو جهان دار مکافات
در همه حال کشف و کرامات
شاید بشود یا نشود نور عنایات

جابر جعفری


همچو خورشید در غروب آسمان
جابرم  ! رفتی زچشمم  ! از جهان
چهل روز ، دوری زما ؛ درد فراق
رفته ای از نزد ما با مرکبی عین بُراق
اربعین شد تاکنون جابر برفت تا سوی عرش
خون چگانی شد به دلها در کمانگرکُل فرش
چهل روز در انتظار آیی تو جابر ای نگار
خون شده این دیده و دل مانده ایم بس بیقرار

روزی خبر آید جمال رفته ز دنیا

روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !!
رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟
آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !!
دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!!
این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!!

با توأم از قبر من داری عبور !!
فاتحه بهرم بخوان گردد که نور
حمد و توحید و صلاة و صلوات
صد طبق نور است میان _ ظلمات
جسم خاکی حبس در خروار خاک
فکر اینجا گر کنی جسم چاک چاک 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !! رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟ آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !! دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!! این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!! 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 بر سنگ مزارم بنویسید جمال رفته ز دنیا آسوده ز غم گشت در این دار بلایا هر لحظه پر از فتنه و آشوب فراوان سختی و مرارت در آن نیست به یکسان بر دوست و رفیقان بنویسید جمال یکه و تنها در غربت و در شهر خودش مانده به یکتا از دور و بر خویش شده خسته و حیران هر روز و شبش غصه خورد غصه ی دوران گاه از سر جهل غصه و گاه ناله برآرد کماکان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ** جز به اقرار ندارم سخنی روز حساب بی قرارم زاقرار شوم سخت عقاب دهنم با دو لبم بسته شود اِذنِ خدا دست وپاهای من سر به هوا بهر خدا به سخن آید و تفسیر کند شرح جفا چاره ای نیست جزاقرار در این حکم خدا

روزی خبر آید جمال رفته ز دنیا

روزی خبر آید؛ جمال ، رفته ز دنیا !
آسوده چنان گشت ز بی مهری دنیا !!
رسم است چنین مزد ! فقط بهر صداقت؟
آخر چه شده ؟ رسم جهان ؛ عین حماقت !!
دوستان و رفیقان همه گشتند پراکنده ز اقبال!!!
این شانس چه شانسی است ؟ که گفتم به اجمال؟!!!

لاهوتی

اهل لاهوتم ؛!! نیستم اهل زمین !!!
در زمین گیرم ؛! زمینگیرم چنین !!
این دلم هر چند دارد بی قراری می کند!!
ماندنم در عالم ناسوت سختی می کند

ز خوشحالی دلم بر وصل جانان

دلم  مسرور و شاد از لطف یزدان
ز خوشحالی دلم بر وصل جانان
همه گربان و نالان از غم هجر وجدایی
جمالی عشق رب دارد خدا داند خدایی
همه باشد تماما امتحان از ذات اقدس
به صبر شایستگی داریم خداوند مقدس

ارث و وصیت

خواهری مرده برادر شد وصی !!
خورده او مالش تمام !، دون کسی!
حامی اش گشتند تمام قوم و تبار
تا خّورد مال وصیت از قرار

در گذشت جابر جعفری از کمانگر

کمانگر جابرش را داده از دست
همه از هجر او بنشسته اند بست
سفر کرد جابر از اقوام و خویشان
به دریا چون رسید شد سوی جانان
خمید قد پدر همچون کمانی از کمانگر
گلش پرپر شده ازهجر او بنما تو باور
تمام کوی و برزن شد سیه پوش
رفیقان ، قوم وخویشان گشته مدهوش
کمانگر را شبی دیدم خروشان همچو دریا
زن و فرزند و کودک،پیر بودند یا که برنا
جوانان صف به صف ،با شربت و چای
چه غوغا کرده اند غم مانده بر نای
کمانگر غلغله شد از تردد و خلائق
چه زیبا دلنوازی کرده اند با هر سلائق
خدا صبری دهد بر زن و فرزند و دو خواهر
پدر با مادر با قوم و خویشان و برادر

1397/5/7 یکشنبه محمدیان امیری

دل به دریا زد به دریابان رسید
خالق هستی ترا با جان خرید
دل به دریا زد جابر تا به دریابان رسید
خالق هستی وجودش حد امکانش خرید

مرگ و قیامت اسیر خاک


با توأم از قبر من داری عبور
فاتحه بهرم بخوان گردد که نور
حمد و توحید و صلاة و صلوات
صد طبق نور است میان _ ظلمات
جسم خاکی حبس در خروار خاک

  1. فکر اینجا گر کنی جسم چاک چاک

عجب گفتی وفا دارم ؛ وفاداری چنین باشد


عجب گفتی وفا دارم ؛ وفاداری چنین باشد

به صد عیب مرض جانا؛ دلم پیش شما باشد

دلم داغ تو را دارد ؛ بهونه را  به را دارد

دمی گوش کن زمن جانا؛ جهان دار فنا باشد

چرا مرده پرست گشتیم در این دنیای وانفسا

که اموات در جهان ما بسی صاحب مقام باشد

مُرده جمال در دیار بر سر حزن و بلا

مُرده جمال در دیار بر سر حزن و بلا

یار دلش خون نمود؛ گشته بسی مبتلا

بهر شفای جمال دست دعا سوی حق

تا برسد لطف حق این دل پژمرده را

عمری به جهل غافل از مرگ!!!

عمری به جهل غافل از مرگ!!!

جان را بدهیم  سقوط چون برگ

افسوس شدیم به غرق آمال

عبرت تو بگیر نشو تو اغفال

افسوس همه غافل از مرگ

فکرش نکنیم نشاید هیچ درک

با غصه و غم تو دار فانی

در فکر وصال و عیش آنی

عبرت تو بگیر جمال ز این کار

فردا چه کسی تو را مددکار

بنی آدم چرا گشتی تو مغرور ؟؟؟


براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

بنی آدم چرا گشتی تو مغرور ؟؟؟

سر انجامت بود جا در ته گور

چرا غافل شدی از رب سبحان

مگر باور  نداری   حرف   یزدان؟

در این دنیا شدی آشفته ؛ ویران

که این کارت بود زیان و خسران

سحرگاهان حدیث نفس گفتم با دل خویش

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

سحرگاهان حدیث نفس گفتم با دل خویش

ز حرف من دلم آزرده شد صد پاره ریش ریش

تذکر داده ام دنیای ما چون کف بر آب

زمان از دست رود ؛ما را تو دریاب

کس نداند عمر وی تا کی به پایان می رسد!!!!

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

کس نداند عمر وی تا کی به پایان می رسد!!

کس نداند در کجا جانش به جانان می رسد!!

کس نداند در کدام قبری به سامان می رسد!!

کس نداند در جهنم یا به رضوان می رسد!!

دل گرفته ام ز جسم وجان بیمار !!!!!!!

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

دل گرفته ام ز جسم وجان بیمار !!!!!!!

با همه غربت و درد شدم  بیزار

این چه جایی است ؛جهان بسی دلتنگ

آورند پاک ومعصوم ؛ می روی با گناه اجبار

هشت در از باغ رضوان وبهشت !!!!!

در وصال و وصل جانان بایدت ؛تسلیم جان

تا شوی وصلش ؛ سپس یابی امــــــان

اولش سخت و بسی تلخ است چنان

دوست داری کل هستی را فدا سازی ز آن

بعد آن در غرق دریایی و مست

هر چه خواهی بهر تو آید به دست

هشت در از باغ رضوان وبهشت

شد مهیا بهرمردان بسی نیکو سرشت

روزیم گردان خدایا آن بهشت جاودان

از خطای ما گذر لطفت نما برما عیان

ترس دارم خسر الدنیا و ؛ هم عقبی شوم !!!!!

 

ترس دارم خسر الدنیا و ؛ هم عقبی شوم

نی به دنیایم رسم نی اهل با تقوا شوم

عاقبت کارم به آن جائی رسد رسوا شوم

با همه رسوائی ام , در دوزخ ، هم سکنی شوم

آه از این غفلت جانسوز نگیری عبرت !!!

آه از این غفلت جانسوز نگیری عبرت

کی توانی برسی سوی خدا با غیرت؟

شکمت سیر شود تکه ای از نان جوین

روزیت گشته مقرر نداری  یقین  ؟

این همه آز و طمع ؛ بخل و حسد

رو ح و جانت می شود عین جسد

کن تطهیر وجودت ز همه جرم وگناه

مهلتی نیست تو بیدار بشو خواب پگاه

من نمی هستم  در این بحر عظیم !!!

 

من نمی هستم  در این بحر عظیم

چون نباشد بحر ؛ نیستم ای حکیم

کی شود آزاد گردم از قفس

 جسم و جانم پاک گردد از هوس

یا ربا کن معرفت ما را عطا

بعد آن این جسم و جان راکن فنا

کجا شد غیرت و مردانه زیستن ؟؟

کجا شد غیرت و مردانه زیستن ؟؟

دری از غم به روی دوست بستن

چرا از آه و ناله در فغانــــــــــــــیم

همه مهمانم این دار فنــــــــاییم

دنیای شما ؛ بهر من هم؛ گشته چو زندان

دنیای شما ؛ بهر من هم؛ گشته چو زندان

یا رب نجاتم ده ؛ از این دار پریشان

خواهند در این دار همه پست ومقامات

من راِ؛ به چه کار آید و این دار خرابات

دلتنگ ز مرگم ولی مرگ فرایست

آسایش تن نیست مرا قول وقراریست

دلخسته از این حزن وغم و کار جهانم

هر چند که دلخسته شدم نیست امانم

دل خواهد وگیرد ؛ مرا مرگ به آغوش

افسوس که افسوس مرا نیست بنا گوش

چندیست که دلمرده و حیران

گشتم ز این زندگی تلخ پشیمان

عمرم همه گشت وادی نسیان

شاید بشود لطف خدا بر من حیران

آهی کشم از ته دل با دو صد افسوس

شاید بشود؛ آه من هم قابل محسوس

چرا بی کار نشستی بهر تحریر

چرا بی کار نشستی بهر تحریر ؟

نویس از خوب وبد در کار تقدیر

چه تقدیری نوشتی بهرم ای دوست

کنم از بهر تقدیرم ؛ یه تدبیر

بغض من ترکید و قلب آسوده ازحرف فنا

  گریه کردم در جوار مضجع پاک رضا

بغض من ترکید و قلب آسوده ازحرف فنا

یا ربا یا رب نظر کن هم عطا

کن تحول جسم و جانم ای خدا

تا به کی در غفلتم مانم چنین

مردنم بهتر بود در این زمین

تا که بودیم در این دهر نبودیم کسی

تا که بودیم در این دهر نبودیم کسی

ره رحلت گزیدیم شدیم یار بسی

اف و لعن ابدی بر دل نا پاکان باد

قدر این گوهر گمنام ندانست کسی !!

آخر دنیا بود قبر و قبور

آخر دنیا بود قبر و قبور

آدمی باید یکار گیرد شعور

این همه سعی و تلاش بی حضور

آخرش قسمت  شود ما را قبور

عبرتی باید بود ای ذی شعور

غافلی غافل چرا گشتی ز حور

آخرت را بین که اول منزلش

قبر باشد با لحد روی سرش

اولش اینگونه باشد ای رفیق

آخرش را آن اله داند رفیق

پس بترس از کار وبار بی حضور

تات نگردی رو سیاه از هر قصور

توبه کن از فعل و افکار پلید

تا شوی در نزد رحمان رو سپید

کل اشعارم تماما" خواندنی است

پسرم ؛ شعر مرا دائم بخوان

 

از جلوی چشم خود هرگز مران

آیه و آرامگه و قبر و قبور

بر زبان خود نما دائم مرور

من نمایم توصیه بر همسر و اولاد خویش

بعد من اشعار من دارید به پیش

کل اشعارم تماما" خواندنی است

من روم شعرم به دنیا ماندنی است

 

زمال اندوزی دنیا پرستان

زمال اندوزی دنیا پرستان

بر آرد خنده ام از ریشه ی جان

چه کس از این جهان بردش کفن بیش

غنی و مستکین و کل درویش

ز حرص مال و اموال ؛ دل شود ریش

برادر مال خویش بفرست تو از پیش


می شمارند شماره ی معکوس

می شمارند شماره ی معکوس !

به جهان چرا چنین مانوس ؟

همه از خاکیم و بر خاک شویم

بهتر آن،پاک شده خاک شویم

روح ناپاک چنان داغ شویم

تشنه بر قطره ای از آب شویم !

ای که نظر میکنی بر قبر من

ای که نظر میکنی بر قبر من

فاتحه ای خوان براین روح وتن

گردش دنیا بودش اینچنین

رحم ندارد همه هستند کمین

روزی،(1) من مثل شما بوده ام

وادی دنیا و صفا بوده ام

دست اجل چید مرا ناگهان

رانده ومانده شده ام از جهان

!--یک روز

ارث همه در جهان ، پیرهنی جز کفن

ای ز  منی ، خلق شدی در جهان

با همه من ،من ، به کجا میروی؟

گر تو شدی شاه و امیر جهان

آخر آن گوی(1)، کجا می روی ؟

با همه پیر و جوان ،با همه فخر زمان

روزی یرون میروی ،گوی کجا میروی

پس چرا، این همه،فخر فروشند به ما

با همه فخر زمان ،گوی کجا می روی ؟

این همه فسق وفجور روی شده در جهان

با همه فسق و فجور ،گوی کجا می روی؟

آخرت عمر ما ، هست فنا در خدا

با همه عمر فنا ، گوی کجا میروی ؟

ارث همه در جهان ، پیرهنی جز کفن

با همه حرص جهان گوی کجا میروی؟

مال فراوان شده ای صاحبش

با همه از غصب مال ،گوی کجا می روی

مال یتیم و صغیر جمع نمودی به مال !!!!!

با همه ی مالتان گوی کجا میروی ؟؟؟؟

1---  بگوی


عبرت از مر گ

هر روز بینیم در کوی وبرزن

فلانی مرده مرد است ویا زن

خدا بیامرز ،داریم به روحش

امروز و فردا رویم به سویش

اما نگیریم عبرت از این مرگ

فردا بمیریم بی درد و بی جنگ

انگار فردا ،باشد سه میلیارد  از   سال نوری

جمال تو چشمت وا کن به عبرت الحق صبوری

مرگ و مردن

چه سخت است لحظه و آنات مردن

چه سخت است آن دمی جان را سپردن

خداوندا مددکن وقت مردن

ندارم طاقتی در جان سپردن

عمر پایانی

کس نداند عمر وی تا کی به پایان می رسد

کس نداند در کجا جانش به جانان می رسد

کس نداند در کدام قبری به سامان می رسد

کس نداند در جهنم یا به رضوان می رسد