برده دلم غمزه ی تو ای نگار  !!!!!!!!!!

عیدمبارک عیدمبارک عیدمبارک

برده دلم غمزه ی تو ای نگار

لیک نظر کن که شدم من شکار

در دل من عشق تو افزون شدست

چون که کنی قهر ؛ منم در کنــــــار

طاقت دل نیست در این گیر و دار

قهر نکن ؛ قهر نکن ؛ جـــان نثار

عمریست گل و خار بدیدم   !!!!!!!!!

عیدمبارک عیدمبارک عیدمبارک

عمریست گل و خار بدیدم  !!!

تلخی و مرارت ؛ ز دلدار بدیدم

گه بنـد کند ، گهـــــــی گشاید

گه شاد ،گهی ز غم فزایـــــــد

این دلبر ما چه نو برانـــــــــــه

دل می برد و به صد بهــــــــــانه

صد دل و صد جان خویش بهر تو کردم فدا  !!!!!!!!!


صد دل و صد جان خویش بهر تو کردم فدا

یک نظری کن به ما دل شده است مبتلا

عاشق دلخسته من ؛دلبر دلبسته تـــــــو

عُزلت و قهرت بُوَد ریشه اصل و خطا

چند فروشی مرا ؛ باده فروشی مگر

باده تو ارزان مده ؛ افتی به گرد بلا

خنده به لب های تو ؛ غم تو دلم صد هزار

قهقه ی مست تو ؛ روح بَرَد بــر فنـــا

یا رب چه طلسمی مرا کرده گرفتار !!!!!!!!!!!


یا رب چه طلسمی مرا کرده گرفتار !!!

اینگونه همه روز وشبم در پی دلدار

مسجود ملایک شده ام سوی خداوند

یا رب نظری کن تویی خـــالق و دادار

زان ناله و زان اشک ؛ چو سیلاب

آوار نمودست مرا در پی آن یــــــــار

دل گشته چو لرزان،جان گشته چو بی صبر

یا رب بنما قدرت خود خـــــــالق دوّار

جناب عرفانیان استاد سحر خیز

    عیدمبارک عیدمبارک عیدمبارک

جناب عرفانیان استاد سحر خیز

بفریاد دلــــــــــــــم یکدم بیاخیز

ز بس در فکر دلبر روز و هر شب

گریستم جان من آمد بر این لب

شما را می دهم سوگند به رحمان

مرا آرام کنید؛ گشتم چو حیران

که روز وشب مرا فرقی نباشد

مرا جز فرقتش ؛مرگی نباشد

------------------------------------------------

پاسخ برادر بزرگوارم جناب آقای سحر خیز عزیز :


سلام و درود خدا بر برادر بزرگوارم محمدیان عزیز


بخوان قرآن که دل آرام گیرد

بخوان تا جان زجانان جام گیرد

بخوان تا بنگری نور خدارا

ببینی در درون شور خدا را

بخوان تا راز خلقت را بدانی

ره ملک سعادت را بدانی

زقرآن نیست بهتر جایگاهی

نباشد مطمئن تر زان پناهی

به قرآن چون که روی آری به قرآن

نیای نا امید از درگه آن

ترا گوید چنین ای خسته از درد

صفای زندگی اینجاست بر گرد

در پناه ایزد منان سلامت و پایدار باشید برادر بزرگوارم


تو بهر من چو دریا و بحاری !!!!!


تو بهر من چو دریا و بحاری

چقدر زیبا توئی زیبا کناری

مثال گل چقدر زیبا لطیفی

میان گل ستان دُر و عقیقی

روز و شب فکرت مرا دیوانه کرد !!!!!!!!!!


روز و شب فکرت مرا دیوانه کرد

در بدر از خانه و کاشانه کرد

این چه مهری بود افتاد در دلم

در دلم سُکنی گزید و خانه کرد

بی قرارم روز وشب بینم ترا

همچو شمع سوزم مرا ویرانه کرد

والله من ملولم در حزن و غم دنیا


والله من ملولم در حزن و غم دنیا

ساقی بیا بده جام افتاده ام به یکتا

یک جرعه ای زمی ده ؛ نوشم در این خرابات

تا اصل خویش یابم در این همه مدارا

غم از سرو وجودم ؛ بگذشته ؛ ای نگارم

دیگر مزن تو طعنه افتاده ام سر وپـــا

خوش خورده ام .................. در بهاران

از دل نگردد این غم کردی مرا تو رسوا

آهی کشم ز اعماق از قلب و جان تماماً

گیرد تمام آهم سوزی در این قضایا

شکی نکن که بی خود من گفته ام سخن ها

آتش زند به جانت امروز یا به فــــــــــــردا

تو دار ی امتحان و تست و کنکور

تو دار ی امتحان و تست و کنکور

چه گویم بهر تو ای دلبر و حور

خدایا تو مدد کن بهر دلبـــــــــر

شود حاجت روا از سوی داور

شعر احساس دل است دل همه ایثار تو باد


شعر احساس دل است دل همه ایثار تو باد

جان و سر هم به فــــدای دل تو یــــار تو باد

پزشک داده خبر بر سوی دلبر


پزشک داده خبر بر سوی دلبر

پسر داری شکم بنما تو باور

خبر دادش به من با شوق بسیار

پسر گردید عطا از سوی دادار

ولی دلبر مریض ؛ از شدت جنگ !!!!!!


هوای سرد و دلگیر زمستان

ز سردی هوا دل گشته نالان

فزون از بیست شد از اوج سرما

که سرما خورده دلبر سرو رعنا

دو روز در کُنج خانه تک وتنها

بیاد ما گریست تا صبح فردا

زمین نی؛ پر زبرف؛ از شدّت یخ

کم وبیش کوچه ها چون رشته نخ

وجود برف بود ؛ بسیار کمرنگ

ولی دلبر مریض ؛ از شدت جنگ

جهان بر دلبرم گردیده چون تنگ

ز بغض و غم شدی در وادی رنگ

کوچه ای باز کنید تا بروم سوی ضریح


کوچه ای باز کنید تا بروم سوی ضریح

بوسه ای من بزنم روی رضا عشق ملیح

بَه بهشت در اینجا که رضا جای گرفت

با وجود رضوی ؛شهر هم آوای گرفت

دلواپس بارم خدا یا تو مدد کن


دلواپس بارم خدا یا تو مدد کن

دلخسته ز کارم خدایا تو مدد کن

چندیست دلم گشته پر از خـــون

یارم مرا کُشته خدایا تو مدد کن

بی حرمتی و توهین و تحقیر


بی حرمتی و توهین و تحقیر

حقم نبود آه شدم پیــــــــــــر

بردم شکایت به خدا روز قیامت

گیرد به دامان تو ای ................

جمع تان جمع است و ما بودیم کم


جمع تان جمع است و ما بودیم کم

شور وحالی ده به ما از حزن و غم

چند گوییم از جمال و از کمال و یاسمین

از قضا و مرحمت کـــــــــــــوی از یقین

ز هجرانت زمین و آسمان گردید گریان


ز هجرانت زمین و آسمان گردید گریان

دلم پر گشته از خون شهر و سامان

دریغ از حزن و غم مانده به دلها

نظر کن سوی ما ای تاج گلها

دلبر جانانه و جانان من !!!!!!!!!!!!


دلبر جانانه و جانان من

تاج سر و قبله ی جانان من

مست خیالت همه روز وشبم

خاک ره پای تو جانان من

عشق تو در قلب و وجودم حیات

شمع شبستان شب تار من

روی خوشت کرده مرا بس اسیر

عاشق رویت گل احساس من

غم تو دلم نیست توئی درکنار

عشق توئی غم همه حیران من

تو همه هستی منی در حیات

ای همه هستی و تن و جان من

روز وشبم ذکر تو دارم به لب

ذکر تو واشک دو چشمان من

خال دو ابروی تو حسن کمال

لب به لبم .....تو ای جان من

چهره یوسف ؛همه در روی تو

دلبر چون یوسف کنعان من

خنده ؛ملیح بر لب تو دائماً

ای لب تو پسته ی خندان من

عمر ؛تلف شد زهمه دوریت

دست مرا گیر ز زندان من

این سر وتن فدیه دهم بهر تو

جان وسرم هدیه و قربان من

باز رسید دلبر ودلدار من


باز رسید دلبر ودلدار من

روشنی چشم جمال یار من

دور مشو دیده و چشم سرم

قلب من ای لاله ی حمرای من

پلک بزن گوشه ی چشمت تمام

دل تو بری ای گل رعنای من

سرخ نما آن ....... همچون انار

طالب فیضم ؛ ایا شهد مصفّای من

عاشقی همچو جمال نیست عزیز

شادی دلش کن تو دریای من

کاشمر و کاشان و کرمان و مرند

  عیدمبارک عیدمبارک عیدمبارک

کاشمر و کاشان و کرمان و مرند

خــــــــوی و آستارا و تبریز و زرند

هر کجای این وطن جان من است

دلبرم در آن دیــــــــــار آن من است

روز و شب چشم انتظارم از خــــــدا

روز هجــــــــــرم  وصل گرداند عطـــا

الهی همسر با دین وایمان

این شعر را به درخواست یکی از دوستان عزیزم که التماس دعای مخصوص                            داشتند نوشتم امید است مقبول واقع گردد و به حق رضا حاجت روا شود

الهی همسر با دین وایمان

نصیب تو شود با لطف یزدان

تو هستی اسوه و الگو اخلاق

نداری جان پناهی جز به یکتا

جمالی گفته اشعارش چه زیبا

امیــــد او بود بر ذات یکتــــــــــا

به لطف و رحمت پاک الهی

به لطف و رحمت پاک الهی

شدی بس مهربان جانم خدائی

گرت با خشم بودی وقساوت

نمی گشتی در اینجا تو حمایت

دل سنگ و خشونت بود درکار

نبود دور وبرت یک حامی ویار

عاشق دلبسته توئی از قرار

..... بزن ........... به لب های یار

تا بشود شور وشعــــــــف ماندگار

عاشق دلبستـــــــــــــه توئی از قرار

عشق منی در همه شهر ودیــــــــــــار


همچو یوسف کنعان به چاهــــــــــــی گرفتار


همچو یوسف کنعان به چاهــــــــــــی گرفتار

این چاه عمیق برده حواسم ز دلـــــــــــــدار

با لطف خدا خارج از گــــــــــــــودی اعمــــاق

بر  کوه وفلک می رسم بر قلـــه ی آفــــــــاق

مجذوب کلامت شده ام دلبر و دلدار

مجذوب کلامت شده ام دلبر و دلدار

دیوانه و مجنون شدم سخت گرفتار

عیش وطرب و شادی ومستی ،هویدا

از روز ازل تا به ابد سخت طرفــــــدار

دیوانه مرا خوانی دیوانه نی ام یار

دیوانه مرا خوانی دیوانه نی ام یار

دل رفته زدستم ؛ منم بس گرفتار

در عشق و جنون یکّه و تنها تو بازار

هیچ کس نبود بهر من زار پرستار

توفیق ؛ مرا سلب شدست دیدن دلدار

آن یار پریچهــــــــــــره و ریحانه و گلزار

با بُعد مسافت دل من گشته چو بیمار

ای وای بر این دل ؛ که شده حامی وغمخوار

عمریست به دنبال توام گردش بسیــــار

از ساعت و روز ؛هفته به هفته گرفتار

هر ثانیه اش گشته مرا ؛ سالی ز انوار

ای وای که این دل شده است سخت گرفتار

فریاد دلم رس تو ای دلبــــــــــــــر و دلدار

از لطف خــــــــدا گشتی تسلّای دل زار

دلبرا نامت برایم سرمه و صد توتیا


دلبرا نامت برایم سُرمه و صد تُوتیـــــــــا

چشم من با اسم تو یابد شفا اندر شفا

معتکف در مسجدم یا رب نما بر ما عطا

هجر را وصلش نما این دل شده بس مبتلا

مُفلس و دستم تهی در عشق یار با وفا

سالک عشقم ولی طفلی اسیر وبینوا

کُرنش بی حد وحصر دلبرم دل را جلا

شرمسار و روسیاه از  روی ابروی طلا

جمال محزون ؛ جمال مجنون ؛ جمال محبوب دلها


جمال محزون ؛ جمال مجنون ؛ جمال محبوب دلها

چرا در هم و غم گشتی گرفتار چو گلها

به صمت و عزلت و گریان و نالان

تو دل را می بری شام غریبان

چرا پژمرده و گلگونه ات زرد

شدند مردان این عصر بد و نامرد

لال و کر و کور شدم در جهان !!


لال و کر و کور شدم در جهان

رفتن تو دلبــــــر من ناگهان

قصه ی پر غصه ی من در دلم

برده حواس و همه هوش سرم

در دفراقی است مرا در شباب

دلبر من کرده مرا هم جواب

منتظرم روی گلم را بخواب

بار دگر بینم و گویم خطاب

دلبر با علم و خدا و یقین

دل به دلم گشته فرا از کمین

بنده ی عشقم به ارض و زمین

دلبر  ودلداده ی من نازنین


کار من است ... به لب های یار


کار من است ... به لب های یار

غم که نشد کردی به خود اختیار

آنچه بماند در این روزگــــــــــــار

عشق و محبت به دلت کن نگار

دست و پایم گم کنم در دیدن دلبر چنان


دست و پایم گم کنم در دیدن دلبر چنان

نغمه و شادی بخوانم دم به دم دلبر امان

قدر دلبر کس نداند ! جز جمال در روزگار

دلبرم دارد به من هم حسن ظن و هم گمان

الهی به قرآن شود حاجتت هم روا


الهی به قرآن شود حاجتت هم روا

ز حزن و همه درد ورنجت بیابی شفا

به لطف خــــــــدا هم شوی در جهان

عــــــــــــزیز و غنــــــی و حلیم وطلا

ترا می خواهم و دانم که فردا

ترا می خواهم و دانم که فردا

نصیب من شوی ای سرو رعنا

توئی آن آسمان صاف و روشن

منم در انتظارت تک و تنهــــا

نشینم بر شمارش و دقیقه

...................................

ز صبر و بردباری طی شود هجران

ز صبر و بردباری طی شود هجران

میازار خویش را با یک چنین بحران

مکن شکوه ز این دنیای وانفسا

که دل را خون کند آهسته این کیوان

به فکر وصل یاری تو؛چنان بشتاب و بی وقفه

ترا این مدعی حاصل ؛ ولی افتی به خون غلطان

از این پر طمطراق در کهکشان و کل هستی

بنی آدم تو خود دانی در این گردونه ی میدان

چه بس عاقل شدند متروک و وامانده

ترا درسی بودجانا، که قدرت دست آن سبحان

مکن تکیه به زور و قدرت و عقل و درایت

که این محض غلط؛ آرد ترا در صف شیطان

در دل امشب با خیالت محفلی دارم چه خوب

در دل امشب با خیالت محفلی دارم چه خوب

نزد خو د شادم که یک شب همدلی دارم چه خوب

خداوندا بده آرامشی با لطف و احسان


خداوندا بده آرامشی با لطف و احسان

ز این فکر وخیال آسوده کردم جان جانان

پریشانم ،پریشانم، پریشان ؛کار یاران

شب و روز اشک من بارد چو بـــاران

پشیمانم پشیمانم پشیمانم به قرآن

عجب دردی بُود این درد هجــــــران

که درمانش فقط باشد ز یــــــزدان

سه ، چهار ماهی تمام خواب پریشان

نصیب من شده در طـــــــیّ دوران


امید در این دلم ؛ گردیده خاموش


امید در این دلم ؛ گردیده خاموش

ز عشق و عاشقی گشتم فراموش

که جسم و جان من گشته سیه پوش

ندارم دلبــــــــری گیرم بــــــه .......

...........دست وپایش تا بنــــــاگوش

بیابم دلبرم را چون خطاپـــــــوش

ظُلمت شب سایه ی رُخسار من

رنگین کمان بسازید

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

ظُلمت شب سایه ی رُخسار من

حالت دل شد به کــــــــــردار من

غم شده در این دل من ناگهان

کار من و دلبر بیــــــــــدار من

قد رشیدش شده رنگین گمان !!

دلبر ودلـــــــــداده و دلـــدار من

اهل دعــــا بود و یقین و کمال

جان بدهم بهر او هست کارمن

سحر خیز از فریمان خراسان @@ شده حامی ما در طیّ دوران

سحر خیز !ای سحر خیز ای سحر خیز

دلم از حزن وغم گردیده لبـــــــــریــــــز

بکش دستی به قلبــــــم گـــــردد آرام

که این دل در فـراق یــــــــــار ناکـــــام

چقدر در روز وشب با اشـــــــک وبا آه

سخن گویم به دیـــــــــوار گاه و بیگاه

تو دیــدی آنچنان افتاده ام غـــــــــش

جسد شد آن وجودم عین ؛یک نــــعش

تو هستی اهل دل در نزد مـــــــــــولا

دعایــــــــــــــم کن مرا با لطف یکتــــــا

جمال افسرده و محزون و غمگین

 

جمال افسرده و محزون و غمگین

ز غم های جهان دلگیر و سنگین

ولی دلبـــــــرکجا در فکر تمکین

که این دل از غمش خونین و چرکین

دلبرم درسش تمام در حین خواب

دلبرم درسش تمام در حین خواب

خوانده با شور شعف با عشق ناب

خواسته از ما بهر او دارم دعــــــــــا

تا رسد بر خواست خود بـــــی مدّعا

دلبرم گفتا دعا کن بهر من


دلبرم گفتا دعا کن بهر من

امتحان سخت دارم جان من

من امید دارم دعایت مستجاب

دست من گیرد نویسم بِـِه جواب

دست بردم آسمان سوی خدا

دلبرم را کن موفق ای الـــــــه

جسم و جان و روح من دلبر بُود

دلبرم هم یار و هم یاور بـــــــــود

به دل مفتون دلبندی ، به جان مدهوش دلخواهی


به دل مفتون دلبندی ، به جان مدهوش دلخواهی

به مژگانم همه اشکی ، به لبهایم همه آهی

فقط امید بر دلبر رساند عشـــــق  بر جائی

همه شامم پر از اشکی ، ز قطره های او مشکی

سرازیر شد جهان رشکی ، به رسوایی و بس اشکی

مرا شد محفلی گرمی وجودم همدم و ...

بسی آرام و دلسردم ؛ نگو  دلبر تو ای مَـــردم

گهی گریان و خندانم ؛ گهی حیران و حیرانم

گهی از دست معشوقه ؛ پریشان و پریشانم

نماز صبح من با اشک ؛ خدا داند شوم چون نعش

کنم گریه تمام جان ؛ بیفتم حالتی در  غش

چرا یا رب مرا با عشق مجنونی ؟!!

فتادی در زمین حیران و دلخونی !!

نه یار و مونسی بر من ؛ نه یار وهمدمی یکرنگ

چرا مولا نمی آید ؛ در این عصر وحوش و جنگ

کجا شد آن خراسانی و  وان نفس زکیّـــــــــــــه

کجا شد دلبر ودلدار ؛سخن دارم به تو گویم تقیّه

قد وقامت از فراقش شد خمید

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

قد وقامت از فــــــــــراقش شد خمید

صد هزار بار میخورم سوگند به قرآن مجید

جای گل خار آمده بر صورتم

هر چه گل بر گونه ام بود هم پرید

دلبر هم شد غصه دار از کار من

آن زمانی که مرا اینگونه دید

عالم هستی تماماً شاد ومست

لیک دنیایی زغم بر من رسید

خداوندا مرا بی یار مگذار

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

خداوندا مرا بی یار مگذار

مرا از فرقتش بیمار مگذار

سه چند ماهی تمام در اشک و آهم

دو چشمم خشک شد ؛ بی آب مگذار

دلم از هجر او دائم ز آتش

در این دل آتش بسیار مگذار

همه گویند جمالی گشته مجنون

گـــرَم مجنون لیلایم؛ بی لیلا مگذار

چه کس داند درونم آتش چیست ؟

ز آتش سوختم ؛ در سوز مگذار

گرش او را نمی دیدم چو بسیار

مرا در وصل او بسیار مگذار

رخ مهتاب دلبر پیر گشتم

مرا دراین جوانی پیر مگذار

غم واندیشه وصل دلآرا

تو بیش از این مرا غمخوار مگذار

کجا گردم بجویم سایه یار !!

ز دستم او برفت دوّار مگذار

منم از جان خود گشتم بیزار

مرا از مرگ خویش بیزار مگذار

پیش چنین دلبری جان بدهم واجبست !!!


پیش چنین دلبری جان بدهم واجبست

حفظ چنین دلبری حدّ یقین  واجبست

اهل دعا و یقین عزت او اینچنیــــــــن

بودن این دلبری عزت جان واجبست

دلبر چه بی خیالیست  @ جان در کف زوال است


دلبر چه بی خیال است جان در کف زوال است

وانجا که حکم حلال است با امر ذوالجلال است

دلبر چه با کمال است دائم همین روال است

هر جا که این جمال است عاشق شدن محال است

از دوریش ملال است  چون چشمه ای زلال است

.....................................



دیگر نَسُرایم غزل های کذایی


دیگر نَسُرایم غزل های کذایی

دل رفته ز دستم در این کار فنائی

آخر نشده حرف دلم وفق مُرادم

شکوه نکنم درد ودلی بود نَهادم

چشمان من از غصه وغم رفته به گودی

یکدم نظری کن کجا غصه دهد فایده وسودی

به حُســـــــن تو ندیدم یار برتــــــــــر


به حُسـن تو ندیدم یار برتـر

تو خورشیدی و ماهی یا که اختر

خدا داند تویی ای یار و یاور

فدایت می شوم در نزد داور

ای چشم و چراغ و هستی من


ای چشم و چراغ و هستی من

ای عزت و جان و مستی من

ای لطف و صفای تو سراسر

بی عشق تو مُـــردنم برابر

هر روز نگاه کنم به خورشید

این قلب و دلم رسد به امید

شب و روز کار من شد اشک و باران


شب و روز کار من شد اشک و باران

چقدر از درد و هجر نالم به قرآن

ندارد هیچ کسی این حرف باور

جمالی گشته سخت بی یار ویاور

یکی از شهر قائم شهر مازنــــــــــد

تسلّی داد دلم در هجر دلبنــــد

چنین فرمود و گفتا  ای بـــــــرادر

قبول دارم نباشد ازفــــراق یار برتر

نباشد درد ورنجی در دو عالــــــــــم

خدا صبرت دهد با لطف خاتــــــــــم

دعا دارم که صبر و لطف بسیــــــــار

به سوی تــــــــــــو رسد با اذن دادار

هر رنج و مشقت برسد جانب رحمان

هر محنتی در سلوک بشری یا تاوان است یا امتحان

لذا شکر بیش از آنکه بر عافیت واجب باشد

بر مشقت واجب است ...........

پس همیشه و در همه حال بگوییم شکر 

--------------------------------------------------------------------------------------------

هر رنج و مشقت برسد جانب رحمان

یا فتنه بُود یا که بُود علت تـــــــــــاوان

لیکن ؛ بُود شکر بسی واجب از حفظ سلامت

بر محنت و رنجی که رسد دار نــــــــــــدامت

پس در همه حال شکر خدا کن جمـــــــالی

محبوب خدائی ؛ که آزار شوی عشق کذائی

خوش بود جانی که جانانش توئی !!!


خوش بود جانی که جانانش توئی

عشـــــق و ایمان و بهارانش توئی

در کمند خود اسیـــــــرم کرده ای

از خلائق جمله سیـــــــرم کرده ای

رفته ای در شهر خود با حرص و آه

می کنی نفــــــرین مرا در هر پگاه

آمدم از درد در مــــــــــــانم کنی

با نگاهت لطف و احسانم کنی

مدت پنج ماه تمام در اوج و تاب


مدت پنج مـــــاه تمام در اوج و تاب

آخر این دلبـــــــــــــر مرا کرده جواب

این دلـــــم از حزن و غم گشته کباب

یا رب لطفی نما در این شبــــــــــاب

دلبر که چنین خوشگل و زیباست


دلبر که چنین خوشگل و زیباست

بر وصل و وصال ما مهیّــــــاست

خوش قد و ادا دلبر یکتاست

یا رب نظری کن دل آراست

هر آنکه ترک عشق دارد به مستی !!


هر آنکه ترک عشق دارد به مستی !!

کجا او لایق است در دین پرستی

گرفتار و اسیر ِ نفس شیطان

نباشد در دلش یک ذره ایمان

نه حج و کعبه و سوریه و شام

التماس دعـــــــــــــــــــــــــــا  ..............                 تو که اهل دلی می دانم !!!!

----------------------------------------------------------------------

نه حج و کعبه و سوریه و شام

نصیب ما نشد ماندیم ؛ناکـــام

دعا کن قسمتم گردد الهــــــــــی

توئی اهل دعا و عشق ایمان خدائی

دلبرم از بهترین هاست ؛ در جهان


دلبرم از بهترین هاست ؛ در جهان

جان دهم از بهر او تا بی کــــــران

اهل ایمان و تُقی ؛ اهل دعـــــــــــا

عشق مولا در دلش باشد خـــــــدا

عجب روز مصفّا بود برایم

عجب روز مصفّا بود برایم

چه قدر زیبا نوشتی ای نگارم

غزل با عشق و حال و شور ومستی

مرا از سر برون کرد خود پرستی

دلبر آخر تیر زد قلبم شکار


دلبر آخر تیر زد قلبم شکار !!

در فراقش ؛ نه که خواب و نه قرار

آخر این دل می شود آتش بیار

معر که بر پا کند سوی دیار

خواب وخلسه شد برایم اختیار

از شما گشتم تماماً شرمسار

بس که گفتم در فراق یار و یار

قصه ای آید بیادم شهریار

باز گویم یا نویسم یادگار

حوریه بود دلبری زیبا نگار

اختیارش کرده ام لیل ونهار

از فراقش جان دهم در نو بهار

سحر خیز عزیز با صد نصیحت


سحر خیز عزیز با صد نصیحت

هدایت کرده ما را بی نهایت

چنین فرمود و گفتا ای برادر

ترا مولا رضا باشد یاور

دلت را کن قوی آقا جمالی

رسی بر اوج ایمان و کمالی

مخور افسوس از درد زمانه

تو داری عشق مولا و نشانه

خدا داند توئی مرد یگانه

چرا افسوس خوری کار زمانه

تو بسپار کار بر دادار هستی

چرا در ورطه ی غم تو نشستی

رخ زردت دهد این را گواهی

که از داغ فراق و هم جدائی

بسوزی نا خود آگاه ای جمالی

مکن با خود چنین کار فنائی

سپس فرمود با این غصه و غم

تو عمر خود کنی کوتاه و هم کم

خدا باید درست گرداند این کار

برو آسوده باش و غم  چه بسیار

توئی اهل دل  و ذکر خدائی

به لب داری عزیز خواهی نخواهی

وصال عشق تو در دست مولاست

برو در خانه اش بنشین که زیباست

خدا را کن صدا ضامن رضا گیر

تو دل داری تو هستی عین یک شیر

سحر خیز عزیز الله بُود یار

توئی از بهترین ها نزد دلدار

امید را در دلم دادی برادر

خدا گردد ترا هم یار و یاور

امروز روز شادی و امسال سال گل

با نصایح  و را هنمایی های دلسوزانه استاد سحر خیز

امروز روز شادی و امسال سال گل

خوش بود حال ما که خوش بود حال گل          28 /1392/10

========================

الهی عمر نوح گردد نصیبت

الهی عمر نوح گردد نصیبت

بیابی زندگی عشق و حبیبت

نگردی نا امید جان جمالی

توئی اهل خدا و هم کمالی

نشدی تو عاشق من این همه ادا واطوار


نشدی تو عاشق من این همه ادا واطوار

ز خودت بروز نمودی تو عزیز ویار و دلدار

ای عاشق دلبسته !!!


ای عاشق دلبسته !!!

از عشق نشو خسته

از غم تو شوی رسته

این دل به دلش بسته

ای کاش به جای همه از عشق مجازی!!!

ای کاش به جای همه از عشق مجازی!!!

صحبت ز معشوق حقیقی همه با درد نیازی

می شد در این دار پر از مشغله و کار

با یاد خدا دل می شده طبیب دوّار

بحمد الله خبر آمد ز یارم


بحمد الله خبر آمد ز یارم

که من هم در فراقت بی قرارم

ندارم طاقتی ای نوبهارم

بیا دستم بگیر دار و ندارم

تا صبح وصال یار و دلبر

تا صبح وصال یار و دلبر

غصّه تو مخور مشو مکدّر

آن چیز ترا شده مقدّر

آخر برسد ز سوی داور

تا کی فراق از یار خویش !!


تا کی فراق از یار خویش

داری سخن با حال ریش

بس کن جمال درد فراق

داری بسی تو اشتیاق

بر وصلت دلدار خویش

آخر رسی پایش به پیش

از پیش آن یار آمدم !!!


از پیش آن یار آمدم

دلدار و غمخوار آمدم

با کوهی از درد و مرض

ناگه گرفتار آمــــــــــــدم

دیدم سخن هایش عجیب

او اهل فضل و هم نجیب

آخر نمود مار ا مُجـــــاب

از ذات حق بنما جواب

باید روی در کوی دوست

ناله زنی عشقم به اوست

یا رب نما وصلی چنان

حیران شوند پیر وجوان

دیدم که او اهل کمال

من هستم آن ... جمال

کلید هستی در دست خداوند

لَــــــــــــهُ مَقالیدُ السّموات وَالارض   

             آیه 61 سوره زُمَر

کلید هستی در دست خداوند

چرا حیران شدی در کار دلبند

خداوند کریم و حـــــیّ و داور

بسازد کارت ای دلــدار و یاور

فقط در صبحگاهان ذکر یا رب

بخوان با عشق جان دائم مرتب

یا ربا بر  فضل تو دارم امید


یا ربا بر  فضل تو دارم امید

ناامیدم تو مکن عید سعید

دل عاشق همه گلزار باشد !!


دل عاشق همه گلزار باشد

به عشق دلبرش بیمار باشد

جهان گر ظلمت و تاریک گردد

دل عاشق پر از انــــــــــوار گردد

خون شد دل ما از غم یارم

خون شد دل ما از غم یارم

دل شد همه از دار و ندارم



خدایا کجائی بگویم برایت همه حرف ناگفته را !!


خدایا کجائی بگویم برایت همه حرف ناگفتــــــــــه را

به اشک و به آهی نویسم همه جان و تن؛ خسته را

بردی مرا بر لب بحر تشنه ترم شد


بردی مرا بر لب بحر تشنه ترم شد

آبی که دادی مرا ؛ خون جگرم شد

همچو چغوکی به پای دیوار


همچو چغوکی(1) به پای دیوار

افتاد به روی من یــــــــه آوار

از کار وکلام ز سوی دلدار

ماندم سه شب تمام بیدار !!!

1- گنجشگ به زیان خراسانی  میشگا به زبان مازندرانی

ز بغضی می شود اشکم چو باران

تو بغض گر می کنی من اشک از چشم  !!!!

-----------------------------------------------------------------

ز بغضی می شود اشکم چو باران

بگیرد گریه ام این شهر و سامان

کسی از درد من نَبوَد خبر دار

بجز ذات اله گردد مدد گار

ز سهل انگاری و ضعف اراده


ز سهل انگاری و ضعف اراده

رساند مار ا به جائی نیست باده

تمام شد بین ما از شور وشادی

نشست بغضی به دل نیست حرف عادی

امتحان وفتنه ی ربّ رحیم


امتحان وفتنه ی ربّ رحیم

گشته ام مردود از باغ نعیم

از کفم خارج شده صد حور عین

هم ز حور وجنّت و حق الیقین

کاش در این امتحان سفت وسخت

می شدم مقبول رب از شانس و بخت

عجب حال و هوائی یود حرم ؛ جمعه سحر خیز


عجب حال و هوائی یود حرم ؛ جمعه سحر خیز

تو در باب الرضا ؛ من دور تر از شهر تبریـــــــــــز

جمالی اهل ذکر و اهل عرفان

بماند ؛در کار خویش حیران حیران

سحرخیز بود و زوّار رضـــــــــــــــــائی

جمال آشفته و حیـــــــــران خدائی

نه لبخند وتبسّم داشت بر لب

فقط افسوس وآه در دم مرتّب

به بغضی در گلو خاری به چشمان

شده یک مشت پوستی؛  پیش دوستان

فقط غروب جمعه نیست که دلگیر است . . . .


فقط غروب جمعه نیست که دلگیر است . . . .


کافیست دلت ... گیر کسی باشد . . .


 همیشه می گیرد  . . .

آن شب از درد سر و درد فــــراق


آن شب از درد سر و درد فــــراق

با هم آمد سوی من لطف وفاق

سر سنگین ؛ چشم شد هم تیر وتار

معده شد ؛ از کار دو آتش بیـــــــــــار

جملگی گفتند که این درد سر است

همد.......................................

دکتر هم با دو ؛ سه آمپول و سُرم

کرد تجویز محو بر تب و هُـــــــرُم

یاورم از شدت حــــــــــــزن وبلا

خود بیفتاد جای من گشت مبتلا

سر سنگین چشم ها گشت تیره تار

شد فشارش کمتر از ده روی چهار

سوژه شد در سه مکانی در زمین

..... .......................

وآن یکی از بی خیالی خواب رفت

دومی در گیر ما بود و ولی هم آب رفت

سومش من بودم و لطف خـــــــدا

پا شدم از ضعف و دردی  ناشتا

هاتفش خاموش و قلبش سنگ سنگ

بی خیال وراحت از شیر وپلنــــــــــگ

نیا در پیش من کارها تمام است !!!


نیا در پیش من کارها تمام است !

به جایی بند نیست ؛ دل درنیام است

طلب بر عفو وبر بخشش از خدای حیّ داور

ز هر چه اشتباه کردم ؛ همان بدو سلام است

عجب گفتی وفا دارم ؛ وفاداری چنین باشد


عجب گفتی وفا دارم ؛ وفاداری چنین باشد

به صد عیب مرض جانا؛ دلم پیش شما باشد

دلم داغ تو را دارد ؛ بهونه را  به را دارد

دمی گوش کن زمن جانا؛ جهان دار فنا باشد

چرا مرده پرست گشتیم در این دنیای وانفسا

که اموات در جهان ما بسی صاحب مقام باشد

اشک یعنی استحاله از درون !!!


اشک یعنی استحاله از درون

خون دل با قطره اشکی شد برون

اشک یعنی ناله های رو ح وجان

شد تجلّی از وجودش رودهای پر عیان

اشک یعنی هر چه هست ناگفتنی

دل به دریا می زند افتـــــادنــــــــــی

یا ربا رحم نما آنکه مرا رحم نکرد !!!

یا ربا رحم نما آنکه مرا رحم نکرد !!

غصه بر دل بنشاند ،لیک کمی صبر نکرد

نقش چشمانم همه از گذر خاطره هاست

خاطره نیست نیاید به دو چشمم جفاست

ما زعشق و عشق بازی مُرده ایم

ما زعشق و عشق بازی مُــــــــــــــــرده ایم

ضربه ای از جان و دل در عشق دلبر خورده ایم

عاقبت در زندگی سر را به سنگ دادیم تمام

سر شکسته ؛ دل شکسته مانده ایم را ه نیام

در کار خدا وند حکیم حیرت و ؛ ماتــــــــــــم


در کار خدا وند حکیم حیرت و ؛ ماتــــــــــــم

بر عشق و محبت به جهان رو به مماتم

اسرار ازل گوشه ای از سرِّ حقایــــــــق

وصلت نشود جور؛ مگر لطف و علایــــق

چهره معصوم تو هست شهود وگواه !!!


چهره ی معصوم تو هست شهود وگواه!!

داغ شدید در دلت گشته تو را جان پناه

شِکوه ز تقدیر کنم حاصل بی حاصلی

گردش ایــــــــــام شد باطل در باطلی

یا رب به حق یاسین در وصل یار ودلبر


یا رب به حق یاسین در وصل یار ودلبر

بنما مدد دو چندان ؛ای حیّ وربّ داور

آن لحظه های دیدار حک شددلم سراسر

او بود سواره در شهر من هم پیاده یکسر

چشمان تیز دلبر ؛ ما را ربـــــود سراسر

غم های هستی درقلب جانم برد به یک ور

......................

با تلاش وکوشش و عزم عظیم


با تلاش وکوشش و عزم عظیم

می رسیم با هم به جنات نعیم

لیک شرط است در صراط مستقیم

یاری از حق و رضا جوئیم حکیم

گر چه ناهموار باشد این طریق

دست حق باشد مددکار و رفیق

تو نظر کرده مولایم رضائی


تو نظر کرده مولایم رضائی

پس چرا در وصل دلبر بی پناهی

با دعایت آسمان را می شکافی

پس دعا کن جان دلبر از جدایی

نه خواب و خلسه ام ؛ بی هوش و بیمار


نه خواب و خلسه ام ؛ بی هوش و بیمار

ز بس دارد اذیت  دلبر و یار

مرا از سر برفت آن وقت دیدار

چرا دلبر نشد ما را مددکار

حکمت ربُّ السما ء را من نمی دانم که چیست !!!


حکمت ربُّ السما ء را من نمی دانم که چیست

منع و بخشش جا و بی حایش نمی دانم که چیست

گاه دهد بر زور و اجبار گه دهد بر جانب یــــــــــــار

من دلیل امساک و انفاق را نمی دانم که چیست

یاران ! دل من اسیر درد است !!!


یاران ! دل من اسیر درد است

رخسار من هم ببین چو زرد است

دردی است که گفتنش برد هوش

هر کس که شنید ؛بگشت خاموش

یا رب شده ام بسی فراموش

در دار وجهان ؛چقدر؛ زدم جوش

از روز ازل به عشق دلبر

در فطرت ما سرشت داور

بیهوده مگیر تو خرده ایراد

ایراد بگیر ؛ ز کار فرهاد

سه چهار روز تمام چشم انتظاری @ جناب عرفان مکن تو بی قراری

دیگر خبر از یار نباشد

عاشق پی دلدار نباشد

با قول وقرارهای کذائی

آزرده ز این کار نباشد

بر درد ومرض های فراوان

در شهر طبیب ماهر دوّار نباشد

من از حزن وغمم بی تاب بی تاب


من از حزن وغمم بی تاب بی تاب

ولی یارم برفت در خواب در خواب

نباشد بین این دو هیچ توازون

نشد در قول و فعل ما توافق

درود بر دلبر شیرین زبانم


درود بر دلبر شیرین زبانم

منم در حفظ او چون باغبانم

برایم او نوشت پیغام و پسغام

فدایت می شوم باب امانم