دلبر آخر تیر زد قلبم شکار !!

در فراقش ؛ نه که خواب و نه قرار

آخر این دل می شود آتش بیار

معر که بر پا کند سوی دیار

خواب وخلسه شد برایم اختیار

از شما گشتم تماماً شرمسار

بس که گفتم در فراق یار و یار

قصه ای آید بیادم شهریار

باز گویم یا نویسم یادگار

حوریه بود دلبری زیبا نگار

اختیارش کرده ام لیل ونهار

از فراقش جان دهم در نو بهار