من وتاریکی و ابر

من و تاریکی و ابر و مه و باد
سخن اندر سخن دارم به فریاد
نویسم شرح حال خویش موزون
نخوانده می شوی مدهوش و محزون
چه سر و راز مکتوب است در اسرار هستی
نمی دانم ، نمی دانی ، برادر هر چه هستی
غم و شادی و حزن ممزوج و محتوم
رسد بر آدمی تقدیر با الواح و محکوم
رسیده بر جمال در طی دوران حکم محکوم

شهردار و شورا و.....


این گروه چیست همه خط و نشان
گه به شهردار ، به شورا با کمان
انتقاد سازنده باشد بس ثواب
کینه ورزی دیده می گردد عیان
بس کنید با حرف و نَقل بی حساب
روز محشر بین آتش می شوید عین کباب
هر کسی دارد تلاش با عشق و جان
مثبت اندیشی نما گردد برای تو عیان
کار شهرداری ؛ تولد و حیات و هم ممات
از ولادت تا به روز مرگ یا موعد و وقت وفات
قصه دارد قصه ای از غصه ها تا هم و غم
یا به طوفان و به سیل و آتشی گیرد فضایی دم به دم
مردمان انصاف دارید در قضاوت‌ها در این شهر ولا
نه به جان هم کنید دعوا و پرخاش از خطا


🌺🌺🌺

محبت مرده


روابط در جهان امروزه بیمار
محبت مرده گویا عین غدّار
صفا در جسم و جان مانند پندار
تمام قوم و خویشان ،هم گرفتار
صله یا دید و بازدید آنچنان کور
غم و غصه به دل ها برده بر گور
تمام چهره ها درهم و برهم
عبوس و غصه ها هردم به یک دم
روابط شد فقط از روی اجبار
ز بی مهری تظاهر دارند هربار
برادر با پدر با خشم و کینه
تمام خانه ها وضعش همینه
تمام قوم و خویشان بی محبت
عجب عصری شده عین ِ قیامت
از روابط گفته ای گویم که شعر
مرده است دل ها نمانده ذره مهر
از قساوت روزگار تاریک و تار
مومنین در این جهان بی یار و زار
شد روابط بر اساس مال و ملک
ناله آید از نوشتن سوی کلک
بس کنم از این همه درد و بلا
در جهان ما روابط شد فنــا
ارزش هر در این عصر جفا
پول و مال و ثروت بی منتها
اهل قرب است آن کسی دارد ریا
مال و ثروت جمع کند ؛  راه ِ ربا

شکوه و گلایه دو...

شکوه ها از کل هستی می کنی
عالم هستی به نیستی می کنی
بس کن ای آتشفشان _ کوه قاف
شکر نعمت کن شود بهرت کفاف
خودخوری هایت ترا سوزد چو نار
بس کن از شکوه چرا داری تو جار

روزگار پر فریب

روزگار پر فریب و حیله و مکر کلک
عشقبازی با خدا در این زمان در این فلک
شد ریا و هم تظاهر بهر مردم از قضا
ریشه ها سست از بیوت عنکبوت در هر فضا
ظاهری پیراسته و ایمان و احساسش کجا ؟
فکر دیگر بایدت باید شوی اینجا فدا
دشمنت در شهر نیست بلکه درون

سیزده


سیزده یعنی سیاه بازی دوران والسلام
سیزده یعنی سپیده سرزده دارد پیام
سیزده یعنی نحوست ها گذشت
شور و شادی و شعف آید به شست
چشم بد خواهان شود کور و علیل
روزگار با صفا در پیش رو باشد جلیل
سیزده یعنی تمام جشن و سرور
غصه و غم ها رهاکن با غرور

کیش و ماتم

کیش و ماتم کرده ای ! با یار دیگر ساختی
غصه و غم در دلم دادی و ؛ ما را باختی
سرنوشت دارد چه تقدیری نمی دانم خدا
رفته ای اما چه رفتن بود ما را در بلا
جا نهادی ، وعده ات بس بی اساس و بی حساب
روز محشر یادت آید این حساب و این کتاب
دل زدی آتش رها کردی دلی را از هوس
دام بر خود تو تنیدی هر دمی با هر نفس !
عاقبت کار خودم را واگذار کردم به رب
داد من را او ستاند تا شوی هر دم ادب
اسم خویش را تو منه زیرک و سیاس و زرنگ
رنگ و رویت را ببازی دور از چشم پلنگ !!
نسل اندر نسل فرزندان تو در هر دیار

 

 

 

در کار خدا محالات نیست


در محالات بشر نیست محالات_ خدا
نومیدی نبود بین بشر هیچ روا
هر محالی امر حق میسور و ممکن می شود
کافر از لطف و عطای ذات حق آسوده مومن می شود

دلم سخت گرفت از کار وبار روزگار!!!


دل گرفت ؛از کار و بار روزگار

دل نشد یاریگرم از این قــــــرار

دل غمین و رخ همه زرد از نگار

طاقت دیگر نمانده مانــــــــدگار


امان الامان از درد درون  همه دشمنت باشند

امان الامان از درد درون خدایا بفریادم برس از دوست ‌‌و دشمن 

 

ای نفس سرکش کن حیا !!!!

ای نفس سرکش کن حیا

مرد خدا را کن رها

با دیگری بنما صفا

جمال بود اهل تقی

بردار ز او بغض و غرض

کارت نباشد بی مرض

ای نفس شیطانی حیا

از ما بشو دائم جدا

دارم خدا را من نظر

در صبح و شام و هم سفر

یا رب نما ما را مدد

از عصر بیداد تا لحد

از صفات زشت و مذموم و پلید !!!

از صفات زشت و مذموم و پلید !!!

دور شو آمد ترا وعد و  وعیـــــد

تا به کی در جهل و نسیان سوختن

چشم به اموال عزیزان دوختــــن

دل شکستی و ؛ تو رفتی به کنار!!!!!

دل شکستی و ؛ تو رفتی به کنار!!!!!

ملتفت باش ؛رسد وقت قــــــــــرار

توبه کن زین فعل و افکار پلیــــــد

تا شوی در نزد رحمان رو سفید

گر به نرمی آوری دل را به دست

بهتر است با صد خیانت در شکست 

دلم خون شد ز این دنیای ظلمانی

دلم خون شد ز این دنیای ظلمانی  !!!

که روزش همچو شب دارد پریشانی

ز هر سو بنگری هر کوی و هر برزن

صدای الامان و غم به گوش آید فراوانی !!

خنده می گیرد مرا از کار وبار روزگار!!!

خنده می گیرد مرا از کار وبار روزگار!!!

روزگار در عصر وانفسا شده بی اعتبار

مردم این روزگار اهل فریب و هم کلک

ظاهرا" دوستند و ؛ ولیکن می کشند برما سرک

قیامت حاضر و جنت مهیا

قیامت حاضر و جنت مهیا

چه رسوائی شده دنیای حالا

به دوزخ می روی ما را نگیر کار

بسوز و هم بساز با فعل وافکار

خدایا پوشش زنها شده تنگ

ندارند غیرتی ،مردان براین ننگ

چنان آرایشی با روی ، تزئین

نمایش می دهند اندام رنگین

لباس چسب و گیپ با حجم اندام

چه غوغائی بپا گردیده بر دام

ز افکار پلید و عقل مسموم

ز افکار پلید و عقل مسموم

حذر باید نمود تاروز معلوم

زفکر بد، با عقل کج اندیش

ثمرها میدهد دل می شود ریش

مثال ما بود گل در گلستان

سر آخر می رویم از باغ و بوستان

چرا چون گل نباشیم با طراوت

صفاو شادی در عین لطافت

زخار وخس وخاشاکی حذر کن

خدا را در وجودت یک نظر کن