کیش و ماتم کرده ای ! با یار دیگر ساختی
غصه و غم در دلم دادی و ؛ ما را باختی
سرنوشت دارد چه تقدیری نمی دانم خدا
رفته ای اما چه رفتن بود ما را در بلا
جا نهادی ، وعده ات بس بی اساس و بی حساب
روز محشر یادت آید این حساب و این کتاب
دل زدی آتش رها کردی دلی را از هوس
دام بر خود تو تنیدی هر دمی با هر نفس !
عاقبت کار خودم را واگذار کردم به رب
داد من را او ستاند تا شوی هر دم ادب
اسم خویش را تو منه زیرک و سیاس و زرنگ
رنگ و رویت را ببازی دور از چشم پلنگ !!
نسل اندر نسل فرزندان تو در هر دیار