جناب یوسفی ای اهل ایمان!!!
جناب یوسفی ای اهل ایمان!!
دعایم کن ؛ برایم نزد رحمان
دلم از کار دنیا گشته پر خون
که دنیا کرده ما را عین مجنون
دل غمدیده ام را کن تماشا
که قد وقامتم گردیده دولّا!!!
نپرسد هیچ کسی حالم به یکتا
جمال در کار دنیا گشت رسوا !!
جناب یوسفی ای اهل ایمان!!
دعایم کن ؛ برایم نزد رحمان
دلم از کار دنیا گشته پر خون
که دنیا کرده ما را عین مجنون
دل غمدیده ام را کن تماشا
که قد وقامتم گردیده دولّا!!!
نپرسد هیچ کسی حالم به یکتا
جمال در کار دنیا گشت رسوا !!
پا بند شب شدیم و به فردا نمیرسیم،
در پهنه ی کویــــــــر فقط دور میزنیم،
هر قدر میرویم به دریــــــــا نمیرسیم،
تا دل ز عشــــقهای مجازی نکنده ایم،
مجنون نمیشویم و به لیــلا نمیرسیم،
سر گرم چند تا غزل پوک و ساده ایم،
با این حرفها که به آقـــــــا نمیرسیم...
گلی در گل ستان باغ هستی !!!
شده پژمرده از بی سرپرستی
منم دنبال گل ؛گل از فراقــــم
شده پر پر زغم در دار نیستی
ز عشق و عاشقی و نوجوانی !!!
شدم سیر در جهان از زندگانی
رفیق ویــــــار ما گردید زما دور
شدم پیر در جهان بی همزبانی
دلتنگ شدی برایم ای دوست !!!
رسمش نبود ، خدا فقط اوست
گر حکـــــــــم اله شود مقــــــــرّر
جـــــان وسر فدا کنم مکـــــــــرّر
دوش خواب دلبر نیکو سرشت !!!
روح وجانم را ببُردش در بهشت
عالم ذر آمده این سرنوشت
خالقم این سرنوشت بر من نوشت
ندایت محبت کلامت پر از عاطفه !!!
فدایت جمال و سخن ها همه خاتمه
تویی ماه چهارده در این آسمان بلند
فدای تو و گیسوان سراسر کمنـــد
عقل وهوشم برده با صبر وقرار
روز و شب چشم انتظارم در دیار
تا رسد یارم به من قول وقرار !!!
درد ما ، جز درد مند هرگز نمی داند که چیست !!
عاشق دلخسته را؛ جز عاشق یارهم نمی داند که چیست
درد ما درد فراق و بی کسی در عشق یار
جز خدا خلقی کجا داند نمیداند که چیست
گل عطر دلآویز همان یار ندارد که تو داری
چشم سیه ات نرگس و شهلاست چو زیبا
در جنت رب حور بدین چشم دلآرا ندارد که تو داری
قطره های اشک من جاری شده در هر رواق
یک دل و یک آه و یک مستـــــی مســـــت
چون دلم بشکست نبودش خود پرست
هر چه تقدیر من وتو ست همان خواهد شد !!!
عزت و رفعت و با شور و شکر خواهد شد
نی به دست من و توست آنچه مقدّر گردید
بر کنی یاتو بخواهی ، همان خواهد شد
با درد سر دلبر دل را ببرد از سر !!!!
با حمد و سه قل والله؛ سالم بشوی دلبر
آن ماه بدخشانم گردیده خوسف از رخ
آزرده شدم یا رب از درد سر دلبر
یا رب نظری بنما دردش بشود درمان
دردیست مرا دیگر جان برده از این دلدار
عشق یعنی انتظار در انتظار !!!!
نیست کار عشق را هیچ اختیار
آنچنان محو جمال یار گشتم ای عزیز
لحظه لحظه می رسد بر جان من بوی نگار
گر جمال دم می زند از عشق ویار گلعذار
کیست ؛فهمش می کند ما را بر این شهر ودیار
جان عــــــــرفان این قدر از عشق ها دم می زنی
هیچ دانی عشق یار در دل شود هم ماندگار !!
جناب عرفانیان؛ گفتی شدم انگاری عاشق
ولی بر عشق خویش دلبسته ام ؛نیستم لایق !!
@@@@@@@@@@@@@@
دلنوشته جناب عرفانیان شاعر با اخلاص در همین رابطهhttp://forooghe.blogfa.com/
خرمن احساس و عشق و انتظار
دامنی از کوه و دشت و گلعذار
ساقیا می ده به من از دست یار
سرکشم جام می ام بی اختیار
زلف قیر گون و دهان پسته اش
گونه ی سرخ و سفید و چشمه سار
اطلس نیلوفر و بانگ هزار
صد جمال مهوش و عشق به یار
پای زاغ و پر طاووس نایاب
گل سرخ و صفای بوته ، گلزار
جمال عاشق و آهنگ کاری
تغزل وصف عرفان است و دیدار
خرمن احساس و عشق و انتظار
دامنی از کوه و دشت و گلعذار
دلم بی تاب از عشق وصالت !!!
ندارد طاقت یک دم فراقت
حب وبغضش بهر ما هر دم که حاشا می کند
دل اسیر و مبتلایش شد زعشق
لیک بهر من دلم را او مداوا می کند
چشمم شده بهاری ؛ منما به ما ملامت
از اشک و آه من هم؛ بر پا شود قیامت
در حب و وصل یارم دارم بسی سماجت
پیشنهاد شده توسط یه مسافر
-----------------------------------
شاید به چشم مردم، باشد رهم حماقت
من مست بوی عشقم ،باشد کسی لیاقت؟
زین مردمان گسستم ،از محنت و شرارت
اینجا که دل اسیر است،در پرتو.........
ز دوریت چنان سر سام گیرم
شدم من شهره هم عام وهم خاص
به عشق تو می وهم جام گیرم
به عشق دلبرم گشتم فدائی !!!
عزیز ودلبرم جانم کجائی !!
به درس و مشق و تحصیلی کماکان
فدایت می شوم تا نزد رحمان
حب دلبر این حقیر را پیر کرد
بهر ماندن در جهان را سیر کرد
غصه را از عمق جان بهرت روایت میکند
آن صدای نی بود در د فراق و بی کسی
شکوه از دنیای پر حزن و خباثت می کند
ناله نی از غم وهجران یار با صفاست
با تواضع در کلام او هم رعایت می کند
ای خفته بیاد یار برخیز!!!!!
یاریست همان یار دل انگیز
صبح شد به فدای صوت دلبر
با صوت اذان بپا سحر خیز !!
یاد تو کنم به جامی از می
طفره تو مرو ز می مپرهیز
@@@@@@
پاسخ جناب سحرخیز
بامی و میخانه من عهد اخوت بسته ام
با خدای نازنینم سخت پیمان بسته ام
گربیاید آن می از بالای عالم بهر من
شکر حق از لطف حق با صد تمنا بسته ام
با جمال نور چشم و حاج عرفان عزیز !!!
دست یاری یا براری بـه چه عالی بسته ام
دلم پرپر شدست ؛ نادیدن دوست !!!!
شباروز فکر من تنها فقط اوست
خدایا دلبری چون سرو رعنا
نصیب من شده الحق که نیکوست
با یک نظری شد بپا زلزله ی روز قیامت
یکدم که وجودم شده سر مست دلارا
هر کس نتوان زد سخن ها به صراحت
ای دلبر خوش لهجه و خوش منظر و زیبا
قلبم شده پر پر زعشقت ،به فدایـــــت
دادی تو پیغام سراسر ز همه مهر ومحبت
تکرار مکن حرفی چنین ، عشق دلم نور لطافت
چشمان تو هم نرگس وشهلاست به یکتا
توفیق مرا شد چنین دلبر با حسن و لیاقت
یا رب نظری کن بدین دلبر رعنا !!!
قسمت بشود ! شامل ما تاج سعادت
دل وقتی ترا دید همانجا نشـــــــان کرد
یک دور تمام سعی وصفا کرد به همراه
بار دگر هم روی خودش را نهان کرد
تا نام تو در قلب و دلم خانه نشین شد !!!
هر جا که برفتم مرا عشق عجین شد
روزی که ترا دیدم و بیمار تو گشتم
در ارض وسماء نام تو هم ذکر برین شد
هر چه بکشی در همه عالم سر این دل
پاداش رسد سوی خدا ، نور یقین شد
هر چیز مقدّر بشود سوی الهـــــــــی
مانع نشود کل جهان ، لطف امین شد
آن فکر و خیالات که در ذهن و وجود است
پاکش تو نما فکر کذائی همه آفت دین شد

نه وقت داری نه حالی بهر دیدار
بیایی در وبم عــــــرفان تو بسیار
فراموش نمودی داد وبیــــــــــداد
خدا داند ز کارت دل شده بیمار بیمار
گر بین من ودلبر من کلی حجاب است !!!!
بهتر که همانا بخوابم که چشمم همه خواب است
اسیر و عاشق و بی خانمانم
خدا هستش محیط و حیّ و داور
غریبی ؛ دور از شهر و دیــــــارم
دل از کف داده ام بی اختیارم !!!
نمی دانم چه گویم از فراق و درد بسیار
که بغضم در گلو آمد به جـــــــانم
نمی دانم چرا این درد بسیار
نصیب من شده در این جهانم
به بغض و اشک و آه و ناله ی شب
چرا گشته نصیبم اینچنین درد و فغانم
کسی باور ندارد حال ما رابا چنین درد
به عشق لیلی ام جان می سپارم
شدم چون بلبلی از ناله ودرد
ز هجرانش چو شمع ابر بهارم
کجا شد همدم و یارم خدایا
در این شهر غریب بی غمگسارم
زدرد و غصه و درد غریبی
تمام هم و غم رو شانه هایم
نه یک درد و دو درد و یک هزار درد
ز این درد و فراق شوریده حالم
اشک فرو ریخته نیاز بُود ســـــاحل
اشکم فرو ریخت و قلبم شکست
بنگر دمی ؛ مشو ، مشو ، غافل
دیده از هجران تو الحق چنان ابر بهار
روز وشب از هجر او مانند برگی در خزان
زیر دست و پا خلق افتاده ام درد زمان
چه دل دادی به من این دل که دل نیست !!
هواه خواه تو گشت چون کاه و گل نیست
دلــــــــــــــــم معجونی از عشق و محبت
به غیر عشـــــــــق تو در جای دل نیست
خواهم بنویسم همه درد ودلم را
بیچاره نمود ، توی جهان آب وگلم را
چندیست در این موج بلایا
بغضم شده اشک با همه ی آه دلم را
بیچاره کند نباشی قادر!!!!
استاد عزیز و اهل عرفان
بر دار ز دست ز کار حرمان
دعوت تو کنی به سوی شیطان
یا رب نظری نما به قرآن
بر خیز سحر خیز عزیزم
عرفان بخدا اهل تمییزم
این حرف تو آتشی به جانها
بر پابنهد به سوی فردا
............
باورم را نور باران کرده ای
با وصالت ای گهر اندیش من
هر دو گیتی را درخشان کرده ای
روز وشب خواب وخیال من توئی
این جمال بر جان ، مهمان کرده ای
زمانی خاک عالم ریخت بر سر
چنین گفت مادرم که عشق دلبر
بماند تا قیامت نزد داور
وعده حق اینچنین اشک من و آه تو
کار خودش می کند ناله ی جانگاه تو
عید غدیر آمده شادی شده یار تو
جشن وشادی بهر ما ماوی نشد !
روز وشب کارم شده اشک از درون
نالــــــــــــــــــــه خیزد روح وجانم از برون
یا ربا ای خالقا رحمی نما بر حال زار
مانده ام در این جهان حال نزار
.
نقطه ی تنها همین گویم تـــــــرا
عشق باشد پاک و خالص بی ریا
نی ز حب و شهوت و میل تمام
بهر تو گویم عزیزم والسلام
نقطه یعنی عشق با حب چنان
در دل و جانم شده بار امان
مانع موجود است جانم ای عزیز
مقتضی مفقود گشت اشکی نریز
همچو نی ناله زنم اشک بریزم همه دم
همه جا آب بگیرد بشود وادی یم
اشک من اشک فراغی است بجا از غم یار
کشته است یار مرا در دو دیار

به جان دلبرم سوگند که هستی
نثارش می کنم با عشق و مستی
نیرزد این جهان بهرم کماکان
بداند دلبرم عشقم تو هستی

پیام داد دلبرم با متن زیبــــــــا
دلم تنگ است برایت سرو رعنا
مرافب باش جانت را ،به یکتا
هوا سرد است و آمد فصل سرما
ز بس بازیگوشی کردم تو سرما
بیفتادم تو بستر وای بر مــــــــــا
مریض گشتم مریض از دلبر ودرد
نشاید اینچنین حالی بر این مرد
سه ،چهار روز تمام گشتم بیمار
نیامد دلبرم دل گشت بی کار
خدایا این دلم را کن ته خاک
که از عشقش شده دل چاک بر چاک !!

نــه ...برآن........... دادم ودیعـــــــــــــه
نه عشق و شور حالی شد قضیه
فقط غم بود وافغان و پر از آه
ز بغضی در گلو افسوس در راه
شباروز اشک چشم و فرقت یار
مرا بیچاره کرد آن یار بی عار
نه سوی گلعذارش برده ام دست
نه جامی از شرابی خورده ام مست
فقط بیدار از تشویش خاطر
نصیب من شده در جمع حاضر
ایا دلبر ز تو گشتم بیمار
تو بردی هوش و عقلم را به یکبار

پیام داد دلبرم با عذر و تقصیر
حلالم کن حلال منما تو تحقیر
جوانی کرد ه ام در طول دوران
مکن شکوه به نزد حیّ سبحان
مرا بخشیده ای با لطف رحمان
ز هر چه دیده ای بنما تو پنهان
بدو گفتم منم در عفو و بخشش
خدایت هم ببخشد صلح و سازش
چرا بر قلب ما کردی رفاقت ؟
بسوزم ؛ هم بسازم تا قیامت
خدا داند مرا آید ندامت !
چرا با این جمال کردی رفاقت ؟
بیا پیشم بمان ؛ داری لیاقت
تو دستم را بگیر اهل سعادت

ز دیده بارم و از دل بر آرم
ز هجرانت چنان افسرده حالم
کم و بیش در وصال و هجر یاران
چو بلبل ناله ای از دل بنالم

دلبرم آن شب مرا کرده جواب
جسم و جان من شده عین کباب
بر وجود خویش کردم من خطاب
ای جمال بر نفس خویش بنما عتاب
این چه دردی شد ترا آخر عقاب
از وصال و هجر ماندی در خضاب

هر کسی از سوز دل آگاه نیست
غیر حق در خلوت ما راه نیست
این همه سوز و گداز این جمال
جز وصال و عشق یار هم کار نیست

وداع کردم ز گل در گل ستانی
سرودم بهر گل با عشق و جانی
که دل بهرش سپردم بر امانی
تو هستی عشق من جانم چنانی
منم از هجر تو چون غنچه ی گل
بسازم هم بسوزم مثل بلبل
ز عشقت من شدم چون گل پرپر
خطا کردم نفهمیدم شــــدم ...
چه دنیایی است دنیای مکافات
بر افتادم به خاک از سوی افلاک
احوال دلـــــــــــــــم یار بداند که بداند
این راز دلم بلبل غمخوار بداند که بداند
بی من تو چگو نه ای ؟ ندانم که ندانم
من بی تو در آتشم بدانم که ندانم !!
عمریست چو شمع گریه ی جانسوز کنم
شب ها همه بیدارم و چون روز کنم
دور و بر من خیل ملایک همه دارند به دعا
من مانده ام با کار جهان ناله دلسوز کنم

زهجران غم یارم؛ گرفتار
ندارم چاره ای ؛ دل گشته بیمار
نداند هیچ کسی حال من زار
چو بلبل من بنالم بهر دلدار
خدایا گر چه باشد وصل وهجران
بدست تو شود امکان و امکان
گرش این وصل را کردی مقدّر
موانع رفع ودفعش کن مسخّر
گرش تقدیر تو هر کز نباشد
به هجرش خاتمه ده بی مکدّر
یا رب نظری گر نکنی بر دل ما را
مشکل که کسی چاره کند مشکل ما را
دلبر که کند غمزه و نازی به درازا
بیچاره کند ناز و ادا حاصل ما را
روز وشب من گشته همه آه و فغانی
شاید که شبی گرم کند محفل ما را
من حیرت وبهت مانده در این کار عزیزان
دلبر که چرا روی بتافت مجلس ما را
صبح سحری تا که دل شب همه ی شب
بودش سلام ودرود سوی شما مخلص ما را

شب و دلتنگی و غم های بسیار
مرا آزرده گرداند ز این کار
ندارم همدمی از بهر گفتار
بگویم بهر او دل هم شود یار

بنال ای دل ز هجران و جدایی
ترا آخر چه شد در بینوائی
چرا گردید رخسارت چنین زرد
مگر دنیا تو را ؛ آخر شده مرد!

همچو چُغوکی تو برف وباران
دارم سفارشی به یاران
از بهر حقیر دعا نمایید
ما را به خدا رها نمایید
چندی است اسیر همّ دنیا
مانند چُغوک(1) شدم چو تنها
1-چُغوک به زبان خراسانی یعنی گنجشگ
به زبان مازندرانی یعنی میشکا یا میچکا

با سوز محبت چه کند دل !!!!!!!!
با آتش حسرت چه کند دل
خاموش پر از درد و بلایاست
با این همه درد دل چه کند دل
روز وشب من رفته به تاراج
تاراج شده روز وشبم پس چه کند دل
شب ها به سماء زهره بُود سوی نظاره
دل می َبرد آن یار ز دل پاره ی پاره
بیچاره شدست مانده به حیران
بیچارگی او نَبود سازش و چاره

دل بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز وهمه داغ و همه درد
اسیر وخسته از مردان دنیا
پریشان و گرفتارم به یکتا
نه یار ویاوری داریم حقیقی
نه دوستی ، شد بر ما صمیمی
کیم ! من از کجایم ! با چنین درد
چرا من آمدم دنیای نامرد
دلم از غصه ها ماتم سرا شد
ز درد و غصه هم موتم روا شد
دلم بیمار از سوز وگدازها
نداند درد دل را بر نیازها
به دام افتاده ام از عشق لیلی
که از عشقش شدم آزرده خیلی
دلم بیمار شد مشکل شده کار
نه یکبار و دو بار ؛ گویا هزار بار
تمام عمر خویش اینگونه دردی
سراغ من نیامد آه ســــردی
علاج درد بیمار هست آسان
ولی آسان نباشد عشق یاران
الهی زندگی عاشق نگردی
گرت عاشق شدی لایق بگردی

مهرت زدل برون رفت ؛ای دلبرم فدایت!! ورچوپه !!!
چندی کنی تو آزار؛ این هم بود پیامت
گر چه ز وصلت ای یار؛ کامم روا نکردد
دل برده است زجانم ؛ آیم سر قرارت

عقده ی دل جز به اشک سامان نیابد
حسرتی دارم به دل درمـــــــــــان نیابد
مدتی در هم و غم و وصل وهجرانم چنان
تا بدستش گر نیارم جان من سامان نیابد
همچو نی می نالم از غم های دل
آتشی در سینه دارم جای دل
همچو موجم در تلاطم های دریا ی بلا
بس که طوفان زا بود آوای دل !!!

در وصال یار کوشم ، بی خیال حرف دلدار
در سحر گاهان به ندبه ، ناله دارم اشک بسیار
بر مه تابان دلدار ، می کنم من بی قراری
تا رسم بر وصل یارم ، می رسد پیغام دلدار

مه نا مهربان یادی زما دارد ؟ ندارد !
گلم در گل ستان یادی زما دارد؟ ندارد!
همه روز وشبم مجنون مجنون !!!
ولی دلبر چنان یادی زما دارد ؟ ندارد !

ای جمال بس کن ز هجر و دام یار
از بلا بر گشته ای سوی قرار

بیرون نرود خاطر من وصل و وصالت
ار چه نرسم سوی وصالت ؛ بسازم به خیالت
دیوانه تو کردی مرا بردی به زندان
دیوانه تر از من نبود عشق و جمالت

عرفان به قسم می الهی
بیچاره نمود مرا خـــــدائی
با ساقی و می رسان هستی
بستم قرار ز خود پرستی

تا جان و سر خویش نبازم که دلدار نیاید
تا در کفن وخاک نیفتم به دیدار نیاید
دل را به دلش دادم و کردم سفارش
افسوس که افسوس همان یار خریدار نیاید

عهد وپیمان بشکست یار برفت
فرصتی نیست بگویم که دلدار برفت
این همه ناز وادا بر سر اخلاص وجود
یار شیرین شکرم پای سر دار برفت

دلـــــــــم امروز هوای یار دارد
ولی او عاشق بسیار دارد
من از حسنش شدم بیمار و عاشق
ولی او عشق ما ؛، انکار دارد
تمام هم وغم در وصل دلبر
ولی دلبر به نه ! اصرار دارد
چه دنیایی شده دنیای معکوس
که دلبر صد کرور اطوار دارد

مهرت شده در قلب و وجودم پدیدار
هر گز نرود مهر تو از خاطر من دلبر ودلدار
تا نقش تو در سینه من گشته هویدا
پاینده و جاوید بماند؛ صبح قیامت به دیدار
این قلب و دلم دست تو گشت سخت مسخّر
بیهوده چرا طفره روی حکم خداوند جهاندار
هم آه من و ورد و دعایم همه یکسان
زین آه دلم خانه خراب کرد چو بسیار !!
یکدم تو نظر کن به همه آه و دعایم
زین بیخ وبن از خانه برفتش سرِ دار
تو گل یاس منی ای دلبــرم !!!
بی تو من در دار وجهان بی یاورم
جان به جانان بهر تو من می دهم
همچو یاسی در وجود و پیکــــرم

دل ز من زار بری ؛ روی نهان می کنی !!!
آتش غم در دل و جان ؛ درد عیان می کنی
هفته به هفته ؛ همه در جمعه هـــــــــــــــا
عاشق دلخسته ،بر این روح و روان می کنی

ما باده پرستیم می و نی همه کارم
بیهوده نگویم بیا سوی قـرارم
در عشق وطرب در پی جانان
با باده و مستی چنان ابر بهارم
شهد شیرین لبت بر دل انگور نشست!!!
دل زما برد ولی ؛ باده و سنتور نشست

آن شهد لبت کرده مرا سخت گرفتار!!!
همچو عسلی رفت به کامم به یکبار
+++++++++++++++++++++++++ پیشنهاد شد بنویس
شهد شیرین لبت بر دل انگور نشست!!!
دل زما برد ولی ؛ باده و سنتور نشست

مده زجرم در این دار مکافات
که روح و جان من افتاده آفات
بیا با خنده و شهد و حلاوت
به آرامش رسان جانم فدایت

به وصال یار هرگز ؛ نکنم ملال و سستی !!!!
گر رسم به وصل یارم؛میخورم به عشق ومستی!!!
همه را خبر دهم من؛ سر عشق و خودپرستی
که وصال یار حاصل ؛ نروم به بت پرستی!!!!
عشق باشد این ملاک جز وهن نیست
چرا عشق آفریدی رب سبحان ؟؟
ندارم طاقتی در لطف و احسان
خدا داند اسیر عشق و دوستی
شدم در این جهان با خود پرستی
گر تو خریدارم شوی من هم خریدارت شوم
گر تب کنی بهرم چنان من هم که بیمارت شوم
لب وانما بهرم به عشق و عاشقی دلبر چنان
اول به دام آرم ترا وانگه گرفتارت شو م

خواهم ز غم و غصه دلدار بگویم
از گفته و ناگفته ی دلدار بگویم
عشق من و او عشق خدایی است
مانع چه بود وصل تو بسیار بگویم
نومید نی ام فضل خدا یار و مددکار
آخر برسد چشم من هم پای تو دلدار
چندی است شدم وادی غم سخت گرفتار
...تو مکن ؛ اشک شده بر گل رخسار


من برخم ابرو ولب یار اسیرم!!!
ترسم به وصالش نرسم آه بمیرم
او اهل کمال و وجناتش دل آرا
من خار وخسی در دل صحرا چو کتیرا
همواره امیدم بودش؛ دیدن دلدار
آبا بشود یا نشود ؛کیست طرفدار
شرم است بگویم همه آن حسن دلارا
آشفته کند دل بشود محشر کبری !!
بس کن جمالی همه از حسن لطافت
دل بردی زجانم در این دار سلامت

نمی دانم تو خوابی یا که بیدار
سرودم شعر زیبا بهر دلدار
خدا داند به عشقش من گرفتار
شدم از عشق او تب دار وبیمار

به عشق وصال یار ونگار
بیابان و دریا روم چون خمار
به هر کوچه برزنی در دیار
نویسم به نامت شود پایدار
بشکن بزن و شادی نما وقت وصال است
دلبر به خدا عاشق من ؛ نیک خصال است
مهرم شده در قلب وی و؛ قلب وی هم بهر جمال است
گویم ترا عشق من و وی ،در این حال و هوا عین نهال است
خواهش کنم ای عاشق دلبسته ز تو یک سوال است
این حالت تو ؛ بهر من عاشق دلخسته چه حال است !!!!!

سوگند بخدا گر نرسد دست من هم ؛ بر سر و زلفت
بیچاره کنم هر چه بُـــود ؛ بود ونبودم ره الـــــــــــفت

حرف دل را دوست من اینگونه انشا می کند!!!!
باهمه عشق و مودت؛زین خطوط با ما نجوا می کند
عاشقی ؛ یا مبتلا گشتی به عشق دل؛ رفیق ؟
پس چرا آن دل همه من من ز ماهـــــــــا می کند ؟
رک وپوست کنده بگو ؛ دوست عزیزم بـــــــــــا وفا
آن سکوت از ما شنــــــــــــو ؛ بیچاره رسـوا می کند
پس بیان کن عشق را با صد شهامت ای عزیز
اینقدر ؛ پیچم نده این پیچ غوغــــــــــــــــا می کند
لب نما باز و ؛ سخن گوی از وصال یار خویـــــش
ورنه این مکتوم ماندن ؛غصه را وا می کنــــــــــد
جز خدا ترسی مدار حرف دلت را کن بیـــــــــــان
عاشقت را کن صدا ؛ عشق در دلش جـــا میکند
دیگر آب از سر گذشت ؛؛ تلویح ، اشاره، بی ثمر
پس بگو ای نفس من؛ای جان من ؛ دل را چو غوغا میکند

حرف دل ؛ با نقطه می دارم بیان !!!
گاه به تلویح ؛گاه کنایه ؛همزمان
نقطه می چینم ؛ کنار هم چنان
فهم گردد بهر عشقم ؛ بی گمان
نقطه ی اول همان عشقم به اوست
درد بی دردی دوایش کوی اوست
نقطه ی دوم ز عشق ؛ مرز جنون
برده است هوش وحواس ما کنون
نقطه ی سوم بود دیوانگی برعشق یار
تا وصال یار؛چشمانی چو ابری در بهار
مابقی از نقطه ها ؛از خود همان بی خود شدن
غیر یار اما؛ اگر؛ درمان درد بهبود شدن !!!
۰۰۰۰۰

یک شبی دردی مرا در بر گرفت
اینچنین دردی مرا کمتر گرفت
درد بود و درد بود و درد بود
از پریشانی رخم هم زرد بود
گفته است یارم مرا در آن فضا
بس تو گفتی هذیان ای با وفا
بر سلامت گفتی تو را بر این فراق
خنده آمد بر وجــــــــــودم اشتیاق
روز هجران و فراق مرگم شده در زندگی
تاکنون گویم ترا هرگز نکردم بندگــــــــی

موذن بانگ دار وقت اذان است
به وقت عاشقی دل بر نهان است
بگو قد قامتت را عشق جانان
که دلبر بهر تو کلی خزان است

لبانم سرد وخاموش است دنیا
درونم جنگ وغوغایی است برپا
نمانده طاقتی در این سکوتم
نه جرات مانده بر این کار پیدا

خاطراتم در حرم هرگز نگردد محو چشمانم
لحظه های خوش در آن حالت کند کلی پریشانم
چاره ای چون من ندارم از وصالش سخت گریانم
غصه را در دل نهم آهسته گویم سوی یزدانم

از سحر تا که به صبح ناله ی جانانه زدم
عشق ، عشق گفتم و جامی ز پیمانه زدم
دلبرم را دم به دم کردم صدا از عشق او
چون نیامد یک ندا خود را چو دیوانه زدم
نمانده روح و ایمان و روانم
می کشم آه از دل و؛ دردش زهجران است و بس!!!
ناله از سوزدلم؛ اشکم ز چشمان است و بس
چشم من چون مشک و ؛اشک ریزد ز آن
اشک ریزم اشک ریزم در تمام هر زمان
آه از دل ؛ اشک از چشمان من
روز و شب بارد تمام از جان من
درد هجر است و مرا سوز و گداز
فهم هرکس برنیاید ؛ اینچنین آه و نیاز
همچو مجنون درپی لیلی شبا روزم سیاه
عمر خود را صرف کردم وادی را ه تباه
ندارم هیچ خبر از دوست دیرین
همان دوستی که نقشش؛نقش شیرین
چرا آن سایه اش گردیده سنگین
ندارد روی خوش با حال تمکین
اننی اشکو لنفسی یا اله
مانده ام حیران در این دار فنا
من ندارم چاره ای الا بکا
عذر خواهم با تضرع از خدا
حروفی رسید در کنارم شریف
خدایا شده ؛قلب من ،هم شکار
بفریاد دل رس؛ از این نابکار
1- علم خاص برکشف حقایق
عفو فرما تا شوم یکپارچه قد
مثل روزهای نخست بر ما نگر
آبرو داری نما بار دیگر
عفو فرما عفو فرما ای عزیز
می نویسم بهر تو عین کنیز