دل بیمار و لب خاموش و رخ زرد

همه سوز وهمه داغ و همه درد

اسیر وخسته از مردان دنیا

 پریشان و گرفتارم به یکتا

نه یار ویاوری داریم حقیقی

نه دوستی ، شد بر ما صمیمی

کیم ! من از کجایم ! با چنین درد

چرا من آمدم دنیای نامرد

دلم از غصه ها ماتم سرا شد

ز درد و غصه هم موتم روا شد

دلم بیمار از سوز وگدازها

نداند درد دل را بر نیازها

به دام افتاده ام از عشق لیلی

که از عشقش شدم آزرده خیلی

دلم بیمار شد مشکل شده کار

نه یکبار و دو بار ؛ گویا هزار بار

تمام عمر خویش اینگونه دردی

سراغ من نیامد آه ســــردی

علاج درد بیمار هست آسان

ولی آسان نباشد عشق یاران

الهی زندگی عاشق نگردی

گرت عاشق شدی لایق بگردی