خدایا الامان از این جدائی !!!
خدایا الامان از این جدائی !!!
مرا نیست یاور درد آشنائی
به درد خویش پیچم در زمانه
چقدر مردم بدند در بی وفائی!!!
دلم تنگ است دلم تنگ است پر از غم
امیدی غیر تو نیست یا ربا مشگل گشائی
خدایا الامان از این جدائی !!!
مرا نیست یاور درد آشنائی
به درد خویش پیچم در زمانه
چقدر مردم بدند در بی وفائی!!!
دلم تنگ است دلم تنگ است پر از غم
امیدی غیر تو نیست یا ربا مشگل گشائی

خدا داند دلم از ناله ودرد
شده رخسار من پاییزی و زرد
مکن خون بر دلم در دار و دنیا
نداری پاسخی از بهر فردا
قسم بر کهکشان و کل آیات
سر آخر میرسی دار مکافات
کجا باشد رفاقت اینچنینی
بدان بر آتش دوزخ کمینی
الهی آتش دنیا وعقبی
بگیرد دامنت امروز و فردا

هنرمندی؛ عزیزی ؛ باصفائی
خدا داند ، بود کارت خدائی
عجب نقش آفریدی ؛نقش ، نقاش
آخ ،دلم؛ پیش تو بند؛پیش توبند؛ پیش تو بنده
یارم ؛مشکل پسند؛مشکل پسند؛مشکل پسنده
اگر مستم من از عشق تو مستم
بیا بنشین که دل بردی ز دستم

در جمال تو چنان محو تماشا شدم !!!
وز فراق تو همه؛ واله ی صحرا شدم
تا به کی در غم تو ناله و فریاد کشم
عاقبت لیلی صفت عاشق شیدا شدم !!

در میان زائرین تنها یکی کم بود و بس !!!
آن همان یک تن توئی ای عین نص
من همان خارم وصال تو نشستم راه بست !
عاشقی دل باخته تر از من نیابی هیچ کس

لبالب از غم و دردم به دنبال تو می گردم
ز بوی عشق مدهوشم ؛ غریبی خانه بر دوشم
منم افتاده ای شیدا غریب و بی کس و تنها
فقط در ذکر من تنها توئی ای دلبرم .........

دلا از دست تنهایی به جانــــم !!!
ز اشک و آه و ناله در فغانــــــم
سراسر پر زغم ؛ سوز نهانم
ز عشق روی تو ، شادست روانم
من عاشق در اینجا بی نشانم
همان آواره ی شهر و دیارم

گر کنی وب را تو تعطیل ای عزیزم ای جمال
دلخوشی صبح ناشتایم رود سوی زوال
دیگر هیچ ؛ نه من ، بماند نه شما در بین ما
عاشق شعرت شدم ای دوست با حسن و وفا !!!

عشق و حب یار در جانم شده شاذ و شدید !!!
شدت حب و علاقه ؛ در وجود وابستگی آرد پدید
ز حب و عشق و تحسین و ارادت
شود دلبستگی با صد کرامت
اگر دلبسته گشتی سخت مجنون
ترا وابستگی آرد دلت چون دانه ی خون
خداوندا مرا این حب و دوستی و زیادت
توجه هم نما مانم در این لطف و عنایت

در فراق یار شیرینم ؛ آن شیرین زبان !!!
غصه را در دل نهادم ؛من نکردم هم عیان
دیشب از هجرش چنان در بیم و ترس
صد تپش بر قلب من افتاد و ؛ بس
یا ربا مجنون نمودی در پی لیلی مرام
این دلم خون شد بدو دادم ، پیــــام
ای عزیز با صفا ؛ تو در کجائی دلبرم!!
دوری تو مرده ام ؛لب وانما ای یاورم
پیک آمد از عزیز با صفا من زنده ام !!
عفو وبخشش تو نما ای تاج سر از خنده ام
آه چه شب بود ؛آن شبم هجران یار
دل به غرقاب آمده جانم ز این دست نگار
بی حواس شد این عزیز نازنین در عشق یار
گوشی اش را جا نهاد در صف و درس آن دیار
اعظم الاستاذ او با لطف و احسان قدیم
آمده تا گوشی اش را او رساند بر ندیم

عزیز خواب است و بیدارش نکن !!!
عاشق یار است و بیزارش نکن
با سخن ها در دلش سکنی نکن
اینچنین آشوبی هم بر پا نکن

عزیزم شد مریض از کار دنیا !!!!
شنیدم این خبر ای وای برما
شدم در بهت و حیرت جان مولا
چرا او گشت مریض در کار دنیا

کاش مثل خودت حافظه ای بود مرا
شعر من عاشق از لب ودهان بود مرا
یا که در وصف تو ای یار گران بود مرا

قسم بر عاشقی ها این جمالی تک وتنها !!!!
ندارد یار و همتایی بود دلسوز و یکتـــا
خداوندا بسازم یا بسوزم من سر وپا
منم افتاد ه ای شیدا غریب و تک و تنها

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز !!!!!!
مانده ام مبهوت و حیران صف عشاقم هنوز
عاشقان در مقصد وصل و وصالند در دیار
این جمال در وصل و هجر بی تاب سخت و بی قرار

ز جانم شعله میبارد دلم داغ ترا دارد !!!!
در این هستی وانفسا جمال تنها ترا دارد
لبالب عشق تو بر دل منم در غم این ساحل
نظر کن جان من ؛ جانان ، فقط عشق ترا دارم

دلم خواهد بگریم همچو باران !!!!!
در این عصر وزمان از کار یاران
خدا داند دلم گردیده حیران
ز هم و غم ؛ این دوست و رفیقان

خدایا مده قول اورا؛ كس ديگري
بجز تو ندارم كسي حامي و ياوري
خدايا تو داني چقدر عاشقش گشته ام
ز عشقش گرفتار و دل بسته ام !!!!!!!!!!
هر آن كه نظاره نمودم به انگشت دست
ز دستم گرفتي ؛ بدادي يه يك شير مست
خدايا چرا اين همه حسرت و داغ يار
به جانم نشاندي عزيز مانده ام بي قرار!!!
چه حكمت بود كار تو ؛ يا ربا اي عزيز
منم تحت فرمان تو روز و شب چون كنيز
منم عبد جاهل تويي رب عالي مقام
لطيف و محيطي ؛ بر اين هستي بي دوام
خدايا شباروز شده كارمن ناله ها !!!!
فرو ريزد از چشم من اشك و آلاله ها!!!!
كه اشكم بود استحاله ز خون ؛ عين خون
ز قلبم ؛ بجنبد بريزد ز چشمم برون
نداند کسی درد عشق را به جز دردمند
كه باشد كلامم همه بهر او سودمند
کیستی ؟ ای ماه تابان کیستی ؟
روشنی بخش جهانم کیستی؟
هر دفعه داری به وبم یک نظر
آشنای راز پنهان کیستی ؟
حوریه هستی ؛ فرشته ، زین صفت
ماه زیبای فروزان کیستی؟
تو گلی یا سنبلی یا دسته گل ؟
عطر گلهای گلستان کیستی ؟
خود بگو ای جان جانان کیستی ؟
@ @ @ @ @ @ @
وبم را می کنی هر دم نظاره
دلم را می بری ای ماه پاره
می آیی ناشناخته با خرامان
چه داری بهر من ای جان جانان
@ @ @ @ @ @ @ @ @
نیابی شعر شاعر را تو یکسان
اگر خوانی تمام نظم دیوان
گهی هجو است و گه در مدح خوبان
گهی از بزم و جشن و عشق جانان
همی پیوسته گفتم من فراوان
نباشد حالت شاعر به یکسان
گهی در غم بود گه شاد وخندان
گهی در عشق رب نالد فراوان
گهی در حب نفس همکار شیطان
گهی در عاشقی سوزد فراوان
خداوندا شدم مضطر و حیران
ز شعر و خوب و بد دائم هراسان

تا که در چشمش بدیدم راز عشق و مهربانی
عقل را از کف نهادم خویش را دیوانه کردم
همچو آهوی فراری بازگشتم در بیابان
تا سحر گاهان به وصلش ناله و هم ندبه کردم
آن پریچهره که آتش زد به جانم در جوانی
سالها مرز جنون ؛ با سر دل غمخانه کردم
از فراق یار چندی جام از می سر کشیدم
تا بخواهی باده خوردم لب به لب پیمانه کردم
مدتی دیوانه وار چون شمع ، در گرد غریبی گریه کردم
از پی نسیان غم ره جانب میخانه بردم ؛خانه کردم

دوست دارم مثل بارون باشم
سبب شور وشعف تو شهر وسامون باشم
شادی بلبل و گل تو باغ زیتون باشم
در کنار دلبرم کنار ایون باشم
غفلت از یار نگو بسی که مدیون باشم
دوست دارم مثل بارون باشم
ز فراق یار نگو بسی که دلخون باشم

زن همچو گل بود در باغ و بوستان
بدون زن جهان تاریک و زندان
نداند هر کسی قدر گلی را درگلستان
بمیرد بهتر است ماند به زندان
جهان بی بود زن معنا ندارد
محبت و مروت در کسی ماوی ندارد
جمال خلقت است در آفرینش
تو قدر زن بدان بنما نوازش
اگر یک روز نباشد زن به خانه
بمیرد تشنه و گشنه شبانه
زن است ریحانه و گل در گلستان
بدان قدرش شوی یکتای دوران
نوازش کن زنت را با دو خدمت
بگو دستت دارم با عشق و رحمت
رسول الله چه زیبا کرده تبیین
بگو دوستت دارم با عشق دیرین
نما اظهار دوستی با زن خویش
بماند حرف تو در قلب او پیش
زن است آرامش و آسایش تن
بنازم قدرتت یا رب بر این زن
نشاط و شور و شادی بخش خانه
نماند خانه ای بی زن در این دور و زمانه


صبح جمعه یوسفا دل بی قراری می کند
اشک شوق از دیدنت هر لحظه جاری می کند
ندبه می خواند به امید فرج ؛ هر عاشقـــی
چون زلیخا در گذرگاهت گدایی می کند

بی روی تو زندگی حرام است مرا!!!
بی لطف تو روز ؛ همچو شام است مرا

سوال کردش عزیزی از ره دور
بده پاسخ به من نیستی تو معذور
عاشق هستی اینچنین از یار خود دم می زنی
یا که از هجرش چنین دنیا را بر هم می زنــــــی
پاسخش گفتم عزیز و دلبرم ! ای نازنین
هیچکدام در ذهن ما هرگز نگنجد اینچنین
دلبری خواهم میان دلبران دلبر پسند
بهر من پیدا شود اهواز و کرمان شاپسند
هر کجا ایران من بهرم عزیز و با صفاست
از جنوب و از شمال و شرق وغربش مه لقاست
گه ز کرمانشاه و قائمشهر و ساری ؛ دامغان
یا که از سمنان و شاهرود و عزیز از همـــدان
گر نصیب گردد مرا بخت بلند در روزگار
یار آید سوی من عشقش شود هم ماندگار

هر گلی بویی و هم رنگ و نشانی دارد
دلبر شیرین زبان رنگین کمانی دارد
با کلامی دل بیمار مرا تسکین ده
بهَ! کلام تو چقدر شور ونــــوایی دارد
عالمی مات جمال تو من محو کمال
درک وفهم تو همه بوی جنانی دارد
هر کسی چشم و مژه با خال ابروی کمان
عاشقت می شود اما؛ من هم ، زلف و کمانی دارم

من زمین خورده ی عشقم در این دار فنا
اینقدر پیچم نده جانم شود بهرت فـــــدا
هر کسی از عشق با ما می کند دلدادگی
لااقل از شمع آموز هم صفــــا مردانگــــــــــی

عاشق دلبسته بر عشقت شدم ای یار من
بلبل هم بال و پر بشکسته شدم؛ غمخوار من
روز من گشته چو شب تاریک وتار دلدار من
در مثال عشق تو ، گشتم زبانزد عام و خاص
هر طرف بر کوی و برزن می نگرم دلدار من
تا ببینم روی ماهت ای مه ی بی یار من !!!

ای گل زیبای بهار اخم چرا؟
لاله ی حمرای بهار اخم چرا ؟
عشق تو گشتم ؛ بر این سوز وساز
لیلی مجنون شده ام از نیاز

سالها در هجر یارم سوختم
دیده بر وصل و وصالش دوختم
چون قرار شد کام من از وصل او
بخت بد بین!!! هم ز وصلش سوختم

دلبری دارم چو ماه آسمان
جلوه اش چون جلوه ی رنگین کمان
ناز وعشوه می کند در هر زمان
دل به مستی می رود با عشق و جان

بیا دلبر بشین در پیش رویم
ز هجران بر وصالت آرزویم
ز بس غم خوردم و افسوس و ناله
میان قوم وخویش از دست برفته آبرویم

دلبرا بر ناز تو ، نازم ؛ پریشانم نمود
غصه را در جان نهادو آه و افغانم نمود
دیده ام روی گلت گشتم اسیرت نازنین
همچو فرهاددر پی شیرین و در ماتم نمود
ناز تو دلبر بنازم ناز تو با ما چه کرد
با دل مسکین من ای بی وفا ؛ در ما چه کرد!!!!!!!!!!!

پریده رنگ و رخسارم سر غم
دلم از غم گرفته سخت ماتم
خدایا دلبری بفرست ؛ ز مرهم
شوم خوشحال و خندان هر چه ماتم

شب تار است و دلداری ندارم
به غربت یار و همتایی ندارم
برفته عشق من در نوجوانی
به غیر اشک و آه کاری ندارم

خفته ام ای دوست ندایم بده
سوی خودت اذن و پیامم بده
تا که به حب تو لبالب شوم
عشق فزون کن همه در تب شوم
تشنه لبم بر لب دریای جـــــــــــــود
از کرمت لطف نما ای ودود

دلبرا ای نازنینم باز کن !!!
باز کن آغوش خود هم ناز کن
جای ده من را میان ....
عقده ها را دور کن ؛ هم کینه ات
این منم کاندر فراقت روز وشب
مدتی مانم میان اشک وتب
بلبلان از آه من گشتند خموش
یک قدم بر سوی عشقت هم بکوش
هر کجا باشم چه نزدیک و چه دور
غیر تو در سر نباشد جمله حور
نیمه های شب ز بستر خیزم از فقدان تو
من تو را جویم به صد شور ونوا احسان تو
ورنه آن مرغی نی ام جز گلشنت
گلشن دیگر گزینم ؛ دیگر از آن خرمنت

سر به بستر می نهنم ای دلبرا با یاد تو !!!
لحظه ای بی تو نخوابم خواب من با یاد تو
در شبان خلوت از دیوار دل سر می کشم
تا ببینم روی ماهت ؛ نیست دل بی یاد تو
گریه را کردم سفارش تا سر مهر ؛ آردت
چشم من بارانی است ؛ قلبم فقط با یاد تو
ای پرستوی مهاجر مــــردم از بی همدمی
از کجا گیرم سراغ وآن خانه و ماوی تـــــــــــو
راه ما دور است ولی دل سوی عشــــــق
روز وشب پر میزند ؛ تنها به یک دیدار تـــــو

بجز مهر تو ای دلبر نباشد حائلی بر دل !!!
اسیر هم و غم گشتم ِ در این امواج این ساحل
نشسته کشتی دل در یــــــــم هجران تو در گل
خدایا بار الها دست من گیر در چنین مشکـــــل
عکسی ز ما مانده بجا بر در ودیوار !!!!
ما هم بریم سوی خدا دلبر و دلدار
تو هم نظری کن بر این بلبل ببدار
این رسم نباشد بنهی سخت تو آزار !!!!!!!

دلم بر تار مـوی یار بند است !
اسیر خال وابروی کمند است
ز هر سو می کنم هر دم نظاره
ببینم قد رعنایش بلند است
پریشانم مکن باز آی دلبر
که جان از شوق وصلت دردمند است
تو خورشید منی ! من هم ستاره
دلم پیش تو بند؛ پیش تو بند است
دلم خواهد گذر دارم به کویت
چه سازم ره پر آسیب و گزند است
به هر شب می روم بر پشت بامی
هلال ماه تو بینم ؛ کمند است

دو باره یاد یار وآن جــــدایی !!!
به چشمانم نمانده روشنایی
چه یاری بود آن یار کذایی
ز نالیدن مثال شمع بودم بی وفایی
ز اشک وآه و افغان و جدایی
همه با من شدند در بی نوائی
نه شب را خنده ای نه روز روشن
همه ساکت شدند چون مومیائی
جهان از درد و سوز و فرقت یار
شده هم ناله ام با کبریائی
بهارم چون زمستان سوز سرما
تنم سوزد ز تب با بی قراری

مسلمین عید آمده بعد یه ماه دیدار یار!!!!
دل به تسکین آمده دار م به سویش هم قرار
می روم در روز عید بوسم دو لب های قشنگ
جان به جانان می دهم آغوش به آغوش تنگ تنگ
روز عید عشق بازی با یار و چنان عهد قرار
عاشقان دانند چه اسراری همه سوی نگار
عشق یار و وعده اش آن در حـــــــــــــــــــرم
دلبری دارد به سویم با همه لطف و کرم
بَه! چه شیرین است در دامان یار از خواب ناز
با دو رکعت اشک چشم یابی فرازی از نیاز

لب مبند ای دل چه می خواهی ز من
حرف را رک و پوست کنده بگو در عشق ...
ای دلم عاشق شدی عشقت به کیست
اینچنین مستانه؛ غوغایـــــــی ز من
دلبرت را در کجا یافتی چنین دیوانه وار
با دو دست و با دو پا داری غزلخوانی زمن
ای دلم تسلیم تو گشتم سر باد خیال
عقل را از کف نهادم؛ تو ببین احوال من
مخلص دل گشتم و اما ز دل دارم گـله
پس چرا این درد وعصیان را نهادی جان من
کرده ام از خوش خدمتی بر دل که ایام تمام
ناله و افغان وآه آید زمن از کار من !!

تاکنون هیچ کس به رویم در به امید وا نکرد!!!
سوی گلشن وفا با عشق وجان بر پا نکرد
کشتی من در بلای طوفان پر غریق
هیچ قایق میل من در موج این دریا نکرد
بهر هر کس گشته ام یار و وزیری در طریق !!!
در طریق ، پرکلوخ و سنگ ؛ کس راهی ز ما هموار نکرد
دست خیر و جود لطف تا حد امکان بر خدا
یک جوانمردی ز خیرات در دل ما جا نکرد !!!!

غم از دل غمدیده ی ما کم شدنی نیست !!!!!
مجروح شد این سینه و مرهم شدنی نیست
این درد و دل دوست و رفیقان و عزیزان
کشته است ؛ مرا درد درون هم علنی نیست
از دست خیانات همه مردم نا اهل در این عصر
باور تو نما؛ اهل خیانات ؛ هدایت شدنی نیست
هر کوچه و برزن خبر دار شدم درد گناهان
بی مهری عاشق به معشوق ؛ نکو این وطنی نیست
رفتم در این عصر گرانمایه و بیداد ره عشق
دیدم که افسوس بسی ،عشق حقیقی؛ دیدنی نیست
از بس گریستم ز بیداد و خیانات مسلمان دروغین
چشم های من هم خشک شده؛ نه ؛دگر تر شدنی نیست
عشقی که چنان دم زده اند برزن و هر کوی و خیابان
عشق نیست هوس های مه آلود؛ آن هم کم شدنی نیست
یک عمر چه زحمت نکشیدند ؛ ره پرورش گل
گل های وطن زود بخشکند ؛ که باور شدنی نیست
بس عمر دراز مادر هستی به تماشای وجودت !!!
اشک های ترا بیند و ؛ این درد که چاره شدنی نیست
در دشت الـــم قامتــــــــــم ای دوست به حدی !!!!
خشکیده که در پای تو هم خم شدنی نیست

خدا کند عشقی زعشقش جدا نشود !!!
نصیب هیچ فردی این درد بی دوا نشود
جدایی من از عشق ِ عذاب مشهود است
خدا کند که چنین مصیبتی نصیب ما نشود
فسرده دلم دعوت به باغ لاله ها چه سود!!
که باغ بی دلبر ِ بی گل رخسار با صفا نشود
دو لبـــــــــــــــم زغم و هجر یار زمانه دوخته شد
هر چه طنز و جوک بخوانی لبم به خنده وا نشود

ای نسیم سحری ؛ از یار دلآرا چه خبر؟
وآن مهوش گلچهره ی تنها چه خبر ؟
دل من سوخت ز تنهایی و غم و ز فراق
باز گو راز دلم ؛ وآن گل حمرا چه خبـــــــــر ؟
همچو کشتی گرفتار ز طوفان بــــــــــلا
بگو از گمشده های لب دریـــــــــــا چه خبر؟
سیل بیداد مرا کنده ز خاک از وطنم
شبنم اشک بگو زآن گل رعنــــا چه خبر ؟
یار من بود شباروز به فکر و به خیال
باز گو آن رخ مهتاب دلآرا چه خبر ؟
دلتنگ ز یارم ؛ در این باغ و سرای ابدی
باز گو آن یار پریچهره ی زیبا چه خبــــر؟

پریچهره نگار زیبا گل اندام
چه گویم وصف تو در طول ایام
نخوابم روز وشب بی یادت ای دوست
که جانم بعد رب دست همان اوست
منم مجنون تو؛ تو لیلی من
شبا روز همچو فرهاد پی شیرین
رسانم خویش را بر عشق دیرین
رخ زردم گواه ؛با نیلی تن
شباروز همچو فرهاد پی شیرین
رسانم خویش را بر عشق دیرین
تو شیرین منی ای جان
شدم در عشق تو مجنون وحیران

روز و شب در فکر وصل یار باش
عاشق یاری گلی بی خار باش
این همه سعی وتلاش و جد وجهد
می رسی بر عشق خویش دلدار باش
وز کرشمه های این یار قشنگ
می رسی بر وصل او بیعار باش
رسم دنیا این بود سختی و رنج
می دهد شهد وشکر بردبار باش
آن رفیقی شد ملول از کار تو
می شود یار وندیم بیدار باش
عاقبت تو می رسی بر وصل یار
در پی عشقت برو جون دار باش
با دو کید و مکر ارباب کلک
غصه را از جان رها هوش دار باش
ار چه وصل آسمان نبود بعید
تو تلاش خویش دار بیدار باش
عاقبت این بعد و هجران طی شود
در پی وصل و وصال یار باش

احوال گل از بلبل مستان تو شنو!!!!
عشاقی لیلی ؛ز مجنون کماکان تو شنو
وز زلف و دو ابروی خم یــــــــــــــــــار بگو
وز عشق لیلی ؛ نه یک بار ، تو صد بار بگو

داد از غم تنهایی !!!
دل گشته چو شیدایی
وقت است که باز آیی
ای دلبر رحمـــــانی
این دل زغمت مهجور
حرفت ؛ تو دلم مستور
لطفی تو نما یکدم
در عشق و وصال هر دم
تاکی به وصال تو
سوزم به خیال تو
ای درد تویی درمان
مهرت بر این پیمان
سوختی مرا از جان
یکدم نظری جانان
تا کی به تمنایت
عاشق به تماشایت
لطفی بنما امروز
این دل شده هم پر سوز

از دوری و فراقت دارم به چشم علامت !!!!
چشمم شده بهاری ؛ منما به ما ملامت
از اشک و آه من هم؛ بر پا شود قیامت
در حب و وصل یارم دارم بسی سماجت
عشق را تاکی توان اخفا ز کس ؟
همچو عطری در فضا پیچد سپس
گر چه باشد در درون شیشه ی در بسته ای
عطر و بویش می رسد دل خسته ای !!!!
عاشق هر جا و مکان ؛ چون حرف لیلی می زند
لیلی لیلی می سراید ؛ حرف خیلی می زند
در تمام ذکر و اذکارش فقط او لیلی لیلی میکند
در فراقش صورتش را سرخ ونیلی می کند
خلوت وجلوت برایش نیست فرق !!!!!
او خودش در عالم عشقش چو غرق !

کشتی کشتی نعمت روی زمین
می دهم بهرت رسم برتو امین
دریا دریامحنت وسختی ورنج
می کشم بر دوش خود تا وصل گنج
گفته اند دلبستگی آرد اسارت ای امین
من اسیر تو شدم با عشق و ایمان و یقین
بی وفا رفتی مرا سوختی زهجرانت چنان
روز وشب گریم برایت ؛ همزمان با آه و جان
گر یقین داری وباور بر خدا وند عظیم
باورت یاور شود تا انتها دوست کریم
قلبمان وصل و ولی راهم چو دور
من دراینجا؛ او در آنجا همچو حور
هم کلام و هم عقیده نیک باشدهمسری
با سلام وبا علیک ؛ بهرم نماید دلبری
با سخن هایش چنان آرامشی روح وروان
برقرارسازد در اینجاو؛ در آنجا آنچنان
همسری با مهر و با حجب و حیا
با ظرافت ؛ با درایت می کند نازو ادا