تا که در چشمش بدیدم راز عشق و مهربانی !!!!!

تا که در چشمش بدیدم راز عشق و مهربانی
عقل را از کف نهادم خویش را دیوانه کردم
همچو آهوی فراری بازگشتم در بیابان
تا سحر گاهان به وصلش ناله و هم ندبه کردم
آن پریچهره که آتش زد به جانم در جوانی
سالها مرز جنون ؛ با سر دل غمخانه کردم
از فراق یار چندی جام از می سر کشیدم
تا بخواهی باده خوردم لب به لب پیمانه کردم
مدتی دیوانه وار چون شمع ، در گرد غریبی گریه کردم
از پی نسیان غم ره جانب میخانه بردم ؛خانه کردم
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:16 توسط جمـال محـمـدیان امیـری
|
------------------------------------------------