تا که در چشمش بدیدم راز عشق و مهربانی

عقل را از کف نهادم خویش را دیوانه کردم

همچو   آهوی  فراری  بازگشتم  در  بیابان

تا سحر گاهان به وصلش ناله و هم ندبه کردم

آن پریچهره که آتش زد به جانم در جوانی

سالها مرز جنون ؛ با سر دل غمخانه کردم

از فراق یار چندی جام از می  سر کشیدم

تا بخواهی باده خوردم لب به لب پیمانه کردم

مدتی دیوانه وار چون شمع ، در گرد غریبی گریه کردم

از پی نسیان غم ره جانب میخانه بردم ؛خانه کردم