دو باره یاد یار وآن جــــدایی !!!

به چشمانم نمانده روشنایی

چه یاری بود آن یار کذایی

ز نالیدن مثال شمع بودم بی وفایی

ز اشک وآه و افغان و جدایی

همه با من شدند در بی نوائی

نه شب را خنده ای نه روز روشن

همه ساکت شدند چون مومیائی

جهان از درد و سوز و فرقت یار

شده هم ناله ام با کبریائی

بهارم چون زمستان سوز سرما

تنم سوزد ز تب با بی قراری