عیدی طلب نمودم از لعل سرخ دلدار!!
گفتا که طفل راهی از تو نیاید این کار
گفتم مکیدن آن داروی درد باشد
گفتا حیا نما تو ؛ آخر کند گرفتار
گفتم که خال رویت هوش از سرم ربوده
گفتا که عشقبازان کی بوده اند هوشیار
گفتم جنون رسیدم در غربت و فراقت
گفتا نگو زمجنون ؛ لیلی شده پدیدار !!