شباروز اشک چشم و فرقت یار !!!!

نــه ...برآن........... دادم ودیعـــــــــــــه
نه عشق و شور حالی شد قضیه
فقط غم بود وافغان و پر از آه
ز بغضی در گلو افسوس در راه
شباروز اشک چشم و فرقت یار
مرا بیچاره کرد آن یار بی عار
نه سوی گلعذارش برده ام دست
نه جامی از شرابی خورده ام مست
فقط بیدار از تشویش خاطر
نصیب من شده در جمع حاضر
ایا دلبر ز تو گشتم بیمار
تو بردی هوش و عقلم را به یکبار
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ ساعت 15:28 توسط جمـال محـمـدیان امیـری
|
------------------------------------------------