سحر خیز عزیز با صد نصیحت

هدایت کرده ما را بی نهایت

چنین فرمود و گفتا ای برادر

ترا مولا رضا باشد یاور

دلت را کن قوی آقا جمالی

رسی بر اوج ایمان و کمالی

مخور افسوس از درد زمانه

تو داری عشق مولا و نشانه

خدا داند توئی مرد یگانه

چرا افسوس خوری کار زمانه

تو بسپار کار بر دادار هستی

چرا در ورطه ی غم تو نشستی

رخ زردت دهد این را گواهی

که از داغ فراق و هم جدائی

بسوزی نا خود آگاه ای جمالی

مکن با خود چنین کار فنائی

سپس فرمود با این غصه و غم

تو عمر خود کنی کوتاه و هم کم

خدا باید درست گرداند این کار

برو آسوده باش و غم  چه بسیار

توئی اهل دل  و ذکر خدائی

به لب داری عزیز خواهی نخواهی

وصال عشق تو در دست مولاست

برو در خانه اش بنشین که زیباست

خدا را کن صدا ضامن رضا گیر

تو دل داری تو هستی عین یک شیر

سحر خیز عزیز الله بُود یار

توئی از بهترین ها نزد دلدار

امید را در دلم دادی برادر

خدا گردد ترا هم یار و یاور