شب و روز کار من شد اشک و باران

چقدر از درد و هجر نالم به قرآن

ندارد هیچ کسی این حرف باور

جمالی گشته سخت بی یار ویاور

یکی از شهر قائم شهر مازنــــــــــد

تسلّی داد دلم در هجر دلبنــــد

چنین فرمود و گفتا  ای بـــــــرادر

قبول دارم نباشد ازفــــراق یار برتر

نباشد درد ورنجی در دو عالــــــــــم

خدا صبرت دهد با لطف خاتــــــــــم

دعا دارم که صبر و لطف بسیــــــــار

به سوی تــــــــــــو رسد با اذن دادار