عجب حال و هوائی یود حرم ؛ جمعه سحر خیز

تو در باب الرضا ؛ من دور تر از شهر تبریـــــــــــز

جمالی اهل ذکر و اهل عرفان

بماند ؛در کار خویش حیران حیران

سحرخیز بود و زوّار رضـــــــــــــــــائی

جمال آشفته و حیـــــــــران خدائی

نه لبخند وتبسّم داشت بر لب

فقط افسوس وآه در دم مرتّب

به بغضی در گلو خاری به چشمان

شده یک مشت پوستی؛  پیش دوستان