آن شب از درد سر و درد فــــراق
آن شب از درد سر و درد فــــراق
با هم آمد سوی من لطف وفاق
سر سنگین ؛ چشم شد هم تیر وتار
معده شد ؛ از کار دو آتش بیـــــــــــار
جملگی گفتند که این درد سر است
همد.......................................
دکتر هم با دو ؛ سه آمپول و سُرم
کرد تجویز محو بر تب و هُـــــــرُم
یاورم از شدت حــــــــــــزن وبلا
خود بیفتاد جای من گشت مبتلا
سر سنگین چشم ها گشت تیره تار
شد فشارش کمتر از ده روی چهار
سوژه شد در سه مکانی در زمین
..... .......................
وآن یکی از بی خیالی خواب رفت
دومی در گیر ما بود و ولی هم آب رفت
سومش من بودم و لطف خـــــــدا
پا شدم از ضعف و دردی ناشتا
هاتفش خاموش و قلبش سنگ سنگ
بی خیال وراحت از شیر وپلنــــــــــگ
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 18:35 توسط جمـال محـمـدیان امیـری
|
------------------------------------------------