ای عطر زلال نفست مژده ی جانم
ای عطر زلال نفست مژده ی جانم
با یاد تو آرام شود روح و روانم
این غربت و دوری مرا کرده پریشان
جز قصه ی پر مهر تو نیستش به زبانم
دورم زتو ؛ ناله و افغان؛ کماکان
بس ناله نمودم در این باغ خزانم
از سوز دلم خسته دمادم به فغانم
از عشق تو آواره ی هر شهر وجهانم
ای یارنما لب به لبم شهد حلاوت
من خسته شدم ؛ خسته از این کار کتابت
مزدم چه شود یار از این شعر و غزل ها
به تو گویم به تلمیح و مثل ها
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:59 توسط جمـال محـمـدیان امیـری
|
------------------------------------------------