ای عطر زلال نفست مژده ی جانم

با یاد تو آرام شود روح و روانم

این غربت و دوری مرا کرده پریشان

جز قصه ی پر مهر تو نیستش به زبانم

دورم زتو ؛ ناله و افغان؛ کماکان

بس ناله نمودم در این باغ خزانم

از سوز دلم خسته دمادم به فغانم

از عشق تو آواره ی هر شهر وجهانم

ای یارنما لب به لبم شهد حلاوت

من خسته شدم ؛ خسته از این کار کتابت

مزدم چه شود  یار از این شعر و غزل ها

             به تو گویم به تلمیح و مثل ها